Home Archive About   
عجب ...
پس چرا باز یکهو دلم گرفت؟
نمیدونم خودم رو بزنم به اون راه و جواب این چرا رو از خودم پنهون نگه دارم، یا با خودم روراس باشم.

(
 و در پس زمینه می‌خواند:... امشــــــــــب ... ککی که به تنور پرید ...سوخت ...*
و اتفاقن تمام تراژدی داستان همین است که «کک» برخلاف بقیه، هرگز صبح را ندید.
)

------
* : آهنگ «امشب» از آلبوم خواب  کاری از میرزا
"گفتن" بدترین چیز است. این به من ثابت شده است. اصلن برای همین هست که امثال ما وبلاگ مینویسند. برای اینکه بدترین چیز گفتن و حرف زدن است. آنهم توی صورت دیگران.
آدم هایی به غیر از ما، دوست دارن بهشون دروغ بگی. دوست دارن وقتی ازشون دلگیری، توی صورتشون نگاه کنی و لبخند بزنی و هیچی نگی، به این امید که روزی شاید خودشون بفهمن، که هیچ وقت هم نمیفهمن. یعنی اصولن اگه فهمش رو داشتن کار به اینجا نمی کشید.

اصلن خیلی ها هستن که اگه بهشون دروغ نگی نمیتونی بهشون سلام کنی! 

بله! من در این زمینه به کشف و شهود رسیدم که هیچ بنی بشری از اینکه عیبش، ایرادش، ضعفش، بدی هاش و یا بی معرفتی هاش رو بهش بگی خوشش نمیاد که هیچ، ناراحت هم که میشن هیچ، از تو متنفر هم میشن و بالاخره یک روز تلافی‌اش رو سرت در میارن. علی الخصوص کسایی که بهت میگن : "تو دوست خوبی هستی که ایراداتم رو بهم میگی، بقیه نمیگن" یا "بهم بگو، من ناراحت نمیشم" هروقت این حرفارو شنیدی بدون به این معنی هست که "مواظب باش نباید چیزی بگی".

"حرف" چیزی هست که نباید بگی و "دوست" کسی که هنوز دشمنت نشده. اما هنوز

این آداب زندگی مریض هست که این روزها زیاد آدم هایی رو می شناسم که به این سبک زندگی میکنن و اتفاقن خیلی مدرن هم به نظر میرسن. کسایی که خیلی مریضن. خیلی بدحال. کسایی که حتی تحمل خودشون رو ندارن. کسایی که فقط یاد گرفتن چطور حق به جانب جلوه کنن، چطور شبها شعارهای سبز بدن و و روزها دروغ های احمدی نژادی بگن. کسانی که در خراب کردن استادن و هیچ سررشته ای از ساختن ندارن.
آدم هایی وجود دارن در اطراف ما که به عکس های قشنگ نگاه میکنن و به موسیقی های خوب گوش میدن و کتاب های مهم میخونن اما ذره‌ای از این زیبایی‌های موجود در اینها به درونشون راه پیدا نمیکنه. اگه بخوام تشبیه کنم باید بگم زندگیشون مثل یک تابلوی بسیار زیبا و ارزشمند هست که درست در نقطه طلاییش پاره و کثیف شده باشه. و البته اگه میخواستم حرف دلم رو بزنم باید میگفتم تو نقطه‌ی طلاییش ریده باشن.

آدم هایی وجود دارن که "معذرت خواستن" و "گذشت" رو یاد نگرفتن. کسایی که تشکر و محبت بلد نیستن. من حتی دوستانی دارم که اگه عمرت رو وقفشون کنی روز مرگت نمیان بالای سرت و نهایت کاری که بکنن اینه که یک فاتحه برات آفلاین بگذارن! و این حتی جای جالبش نیست. جای جالبش اینه که اگه دهن باز کنی و گلایه کنی، همه زحماتت رنگ منت به خودش میگیره، بدترین آدم دنیا میشی، درک نمیکنی و توقع داری و نهایتن در اوج مقصر بودن تاریخ مصرفت تمام میشه و وقتی در حال صحبت هستی دوستت گذاشته و رفته!

بله متاسفانه و کم نیستن چنین دوستانی و لابد شما هم که این متن رو میخونی اگر که به احتمال ضعیف جزو این دسته نباشی می فهمی که من چی میگم.

به قول آقای دادکان! دور انداخته شدن من توسط چنین دوستانی، یکی از افتخارات زندگیم هست، که البته باید اضافه کنم ناشی از پایبندی به این اعتقاد هست که در دنیا آدم خوب هم پیدا میشه، حتی اگه خلافش ثابت بشه!

شاید لحظاتی باشه که بابت این رفتارها و برخوردهای زننده و یا اتفاقات غیرمنتظره ناراحت بشم و یا ازشون متنفر بشم. اما وقتی بیشتر با خودم فکر میکنم می بینم شرایط زندگی همه ی آدمها یکی نیست و شاید یک نفر هرگز فرصت نکرده بعضی چیزا رو یاد بگیره و یا اطرافیانش از جنس خوبی نبودن. شاید حتی اون هم داره راجع به من اینطوری فکر میکنه!!! شاید و شاید و شاید ...
و اینجاس که به این نتیجه میرسم باید به  همه فرصت داد، فرصت دوباره شروع کردن، فرصت اینکه متوجه کمبودهایی که دارن بشن و جبران کنن.
Reblog this post [with Zemanta]
...
با خود اندیشید که تراژدی به دوران باستان متعلق بود، به دورانی که هنوز خلوت و عشق و دوستی در آن وجود داشت و اعضای خانواده، بی آنکه نیاز به دانستن دلیل داشته باشند، در کنار یکدیگر می‌ماندند.
...

1984 / جرج اورول / ترجمه صالح حسینی / صفحه 41
IMG_200911232165.jpg
IMG_200911232196.jpg
IMG_200911232173.jpg
IMG_200911232065.jpg
IMG_200911232235.jpg
IMG_200911232096.jpg
IMG_200911232130.jpg
IMG_200911232117.jpg

هیچ

| | Comments (0) | TrackBacks (0)
یک چیزی رو داری به من یاد میدی، یک حقیقت رو. حقیقتی که همیشه دوست داشتم دروغ باشه. 
اینکه فکر کنم آدما چاره ای جز بزرگ شدن ندارن، بزرگ شدنای وحشتناک . توی دنیایی که همه چیزش مخلوطه، توی دنیایی که از بچگی توی مدرسه هاش بهمون میگن هیچ عنصری رو نمیشه بدون ناخالصی توی طبیعت پیدا کرد، فکر می کردم، آره، اشتباهی فکر می کردم میشه و من این کارو می کنم.
دارم خودم با دستای خودم روی این باور مرده خاک میریزم. دارم خاکش می کنم. باورهام رو، اعتقاداتم رو.
فکر نکن هر کاری که کردی کار درستی بوده. نه. متاسفانه، بله متاسفانه ما همه آدمیم و جزوی از همین طبیعت ناخالص. فکر نکن دوست داشتن یک نفر کافیه. نفس برای کسی بودن تو این دنیا، بریدن نفس یک نفر دیگه س. 
هر انتخابی یک فراره و ته هر فراری یک زندون دیگه. یک زندون متفاوت.
و همه ی اینها به خاطر اینه که مای لعنتی آدمیم و در یک ناخالصی بزرگ زندگی میچریم. همه اینها به خاطر اینه که دیوارهایی هست و آدمهای لعنتی دیگه ای هستن که پشت این دیوارا رو قرص کردن.
گاهی اوقات مثل الان. مثل الان که شما جواب منو نمیدین احساس میکنم هر چیز که به یک انسان هستی میده چیزی نیست جز وسیله ای برای غذابش. 
چه بسا که اصالت وجود در نیستی باشه. در ماهیتی که بودنش رو تنها میشه با بودن چیزهای دیگه نشون داد. ماهیتی خواستنی، عمیق، سبک، دور از دسترس، بیرنگ و بی وزن به نام "هیچ".
وقتی که احساس غم و نیستی داری، فکر نکن از زندگی یک قدم جلو افتادی، بدون که سالها از چیزی که اسمش زندگی هست عقبی.

زندگی

| | Comments (0) | TrackBacks (0)
زندگی یک بازی است که در آن
قبل از اینکه تو به یادم بیافتی، به یادت میافتم.
قبل از اینکه تو دوستم داشته باشی، دوستت دارم.
قبل از اینکه تو در آغوشم بگیری، بغلت می کنم.
اما تو هم برای اینکه همیشه عقب نباشی، قبل از اینکه حتی فکرش را هم بکنم مرا ترک می کنی
لعنت به تو، لعنت به این بازی ...

نامه

| | Comments (0) | TrackBacks (0)
مدتهاست که از شما خبری نیست. از من اگر بپرسید, همتی گماشته ام به سلاخیِ عشق و کتاب هایی می خوانم که مثل کلاغِ قابیل, به زمین نوک میزنند.
خدا بیامزدش آقاجونمو، ‌یک روز رفتم در حجره‌ش. پکر بود.
قیافه‌ی چروکش درهم‌تر شده بود.
گفتم : چته پیر مرد؟
پیچ رادیو رو کم کرد و با یه مکثی گفت : «همه پیشرفت کردن، ما فرو رفتیم ...»
پیر مرد اونقدر زنده بود تا همهء بدنش پوسید. سرشار از زندگی بود اما وقتی که مرد روحش جایی برای موندن نداشت، وگرنه می‌موند.
حالا شده قصهء ما. در خون فرو رفتیم و دل پوسیده گردید.
عشق و آرامش را مجالِ آمدن نیست حتی.
خدایا مارو بکش راحت شیم.

...

| | Comments (5) | TrackBacks (0)
میگن «خورشید هیچ وقت پشت ابر نمیمونه». من بهش اعتقاد دارم. بعضی ها با شنیدن این جمله میترسن، بعضی ها هم خوشحال میشن.
بگو ببینم، تو جزو کدوم دسته ای؟

اشتراک (فید)

موسیقی

Title Streets Of London
Artist Sinéad O'Connor
Album Thank You For Hearing Me
Year 1994
Album Cover

عکس ها

  • IMG_200911232117.jpg
  • IMG_200911232130.jpg
  • IMG_200911232096.jpg
  • IMG_200911232235.jpg
  • IMG_200911232065.jpg
  • IMG_200911232173.jpg
  • IMG_200911232196.jpg
  • IMG_200911232165.jpg