<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
<title>یکشنبه های بهشت</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://harf.ir/" />
<link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://harf.ir/atom.xml" />
<id>tag:harf.ir,2007-12-27://4</id>
<updated>2010-01-23T10:18:24Z</updated>
<subtitle>Sundays Of Heaven</subtitle>
<generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">Movable Type Pro 5.01</generator>

<entry>

<title>یک دنیا حرف 9</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://harf.ir/weblog/archives/2010/01/post-131.html" />
<id>tag:harf.ir,2010://4.244</id>

<published>2010-01-23T10:10:30Z</published>
<updated>2010-01-23T10:18:24Z</updated>

<summary>وقتی میای یه سلامی بکن، که خداحافظیت معنی دار بشه.* * * یک دنیا حرف 8 یک دنیا حرف 7 یک دنيا حرف 6 یک دنيا حرف 5 یک دنيا حرف 4 یک دنيا حرف 3 یک دنيا حرف 2...</summary>
<author>
<name>Mada</name>
<uri>http://harf.ir/</uri>
</author>

<category term="یکدنیاحرف" label="یک دنیا حرف" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />

<content type="html" xml:lang="en-us" xml:base="http://harf.ir/">
<![CDATA[<span>وقتی میای یه سلامی بکن، که خداحافظیت معنی دار بشه.</span><br /><p>* * *</p>
<p><a href="http://harf.ir/weblog/archives/2008/04/post-115.html">یک دنیا حرف 8</a></p>
<p><a href="http://harf.ir/weblog/archives/2008/04/post-108.html">یک دنیا حرف 7</a></p>
<p><a href="http://harf.ir/weblog/archives/2008/03/-6.html">یک دنيا حرف 6</a> </p>
<p><a href="http://harf.ir/weblog/archives/2008/02/-5.html">یک دنيا حرف 5</a> </p>
<p><a href="http://harf.ir/weblog/archives/2006/12/post-83.html">یک دنيا حرف 4</a> </p>
<p><a href="http://harf.ir/weblog/archives/2006/06/-3-1.html">یک دنيا حرف 3</a> </p>
<p><a href="http://harf.ir/weblog/archives/2006/06/-2-2.html">یک دنيا حرف 2</a> </p>
<p><a href="http://harf.ir/weblog/archives/2005/11/-1-2.html">یک دنيا حرف 1</a></p>]]>

</content>
</entry>

<entry>

<title>ککی که به تنور پرید</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://harf.ir/weblog/archives/2010/01/post-130.html" />
<id>tag:harf.ir,2010://4.243</id>

<published>2010-01-14T14:17:03Z</published>
<updated>2010-01-14T14:44:50Z</updated>

<summary><![CDATA[عجب ...پس چرا باز یکهو دلم گرفت؟نمیدونم خودم رو بزنم به اون راه و جواب این چرا رو از خودم پنهون نگه دارم، یا با خودم روراس باشم.(&nbsp;و در پس زمینه می‌خواند:... امشــــــــــب ... ککی که به تنور پرید ...سوخت...]]></summary>
<author>
<name>Mada</name>
<uri>http://harf.ir/</uri>
</author>

<category term="حرف" label="حرف" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />

<content type="html" xml:lang="en-us" xml:base="http://harf.ir/">
<![CDATA[عجب ...<br />پس چرا باز یکهو دلم گرفت؟<br />نمیدونم خودم رو بزنم به اون راه و جواب این چرا رو از خودم پنهون نگه دارم، یا با خودم روراس باشم.<br /><br />(<br />&nbsp;و در پس زمینه می‌خواند:... امشــــــــــب ... ککی که به تنور پرید ...سوخت ...*<br />و اتفاقن تمام تراژدی داستان همین است که «کک» برخلاف بقیه، هرگز صبح را ندید.<br />)<br /><br />------<br />* : آهنگ «امشب» از آلبوم <a href="http://www.cdbaby.com/cd/mirza/from/bamahang">خواب&nbsp;</a> کاری از <a href="http://babakmirzakhani.com/">میرزا</a><br />]]>

</content>
</entry>

<entry>

<title>گفتن یا نگفتن، مسئله این است</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://harf.ir/weblog/archives/2010/01/post-129.html" />
<id>tag:harf.ir,2010://4.242</id>

<published>2010-01-06T17:35:38Z</published>
<updated>2010-01-06T18:21:07Z</updated>

<summary>&quot;گفتن&quot; بدترین چیز است. این به من ثابت شده است. اصلن برای همین هست که امثال ما وبلاگ مینویسند. برای اینکه بدترین چیز گفتن و حرف زدن است. آنهم توی صورت دیگران.آدم هایی به غیر از ما، دوست دارن بهشون...</summary>
<author>
<name>Mada</name>
<uri>http://harf.ir/</uri>
</author>

<category term="نثر" label="نثر" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
<category term="حرف" label="حرف" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
<category term="دوست" label="دوست" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
<category term="دروغ" label="دروغ" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
<category term="زندگی" label="زندگی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />

<content type="html" xml:lang="en-us" xml:base="http://harf.ir/">
<![CDATA[<div>"<b>گفتن</b>" بدترین چیز است. این به من ثابت شده است. اصلن برای همین هست که امثال ما وبلاگ مینویسند. برای اینکه بدترین چیز گفتن و حرف زدن است. آنهم توی صورت دیگران.</div><div>آدم هایی به غیر از ما، دوست دارن بهشون دروغ بگی. دوست دارن وقتی ازشون دلگیری، توی صورتشون نگاه کنی و لبخند بزنی و هیچی نگی، به این امید که روزی شاید خودشون بفهمن، که هیچ وقت هم نمیفهمن. یعنی اصولن اگه فهمش رو داشتن کار به اینجا نمی کشید.</div><div><br /></div><div>اصلن خیلی ها هستن که اگه بهشون دروغ نگی نمیتونی بهشون سلام کنی!&nbsp;</div><div><br /></div><div>بله! من در این زمینه به کشف و شهود رسیدم که هیچ بنی بشری از اینکه عیبش، ایرادش، ضعفش، بدی هاش و یا بی معرفتی هاش رو بهش بگی خوشش نمیاد که هیچ، ناراحت هم که میشن هیچ، از تو متنفر هم میشن و بالاخره یک روز تلافی‌اش رو سرت در میارن. علی الخصوص کسایی که بهت میگن : "تو دوست خوبی هستی که ایراداتم رو بهم میگی، بقیه نمیگن" یا "بهم بگو، من ناراحت نمیشم" هروقت این حرفارو شنیدی بدون به این معنی هست که "مواظب باش نباید چیزی بگی".</div><div><br /></div><div>"<b>حرف</b>" چیزی هست که نباید بگی و "<b>دوست</b>" کسی که هنوز دشمنت نشده. اما <b>هنوز</b>.&nbsp;</div><div><br /></div><div>این آداب زندگی مریض هست که این روزها زیاد آدم هایی رو می شناسم که به این سبک زندگی میکنن و اتفاقن خیلی مدرن هم به نظر میرسن. کسایی که خیلی مریضن. خیلی بدحال. کسایی که حتی تحمل خودشون رو ندارن. کسایی که فقط یاد گرفتن چطور حق به جانب جلوه کنن، چطور شبها شعارهای سبز بدن و و روزها دروغ های احمدی نژادی بگن. کسانی که در خراب کردن استادن و هیچ سررشته ای از ساختن ندارن.</div><div>آدم هایی وجود دارن در اطراف ما که به عکس های قشنگ نگاه میکنن و به موسیقی های خوب گوش میدن و کتاب های مهم میخونن اما ذره‌ای از این زیبایی‌های موجود در اینها به درونشون راه پیدا نمیکنه. اگه بخوام تشبیه کنم باید بگم زندگیشون مثل یک تابلوی بسیار زیبا و ارزشمند هست که درست در نقطه طلاییش پاره و کثیف شده باشه. و البته اگه میخواستم حرف دلم رو بزنم باید میگفتم تو نقطه‌ی طلاییش ریده باشن.</div><div><br /></div><div>آدم هایی وجود دارن که "<b>معذرت خواستن</b>" و "<b>گذشت</b>" رو یاد نگرفتن. کسایی که تشکر و محبت بلد نیستن. من حتی دوستانی دارم که اگه عمرت رو وقفشون کنی روز مرگت نمیان بالای سرت و نهایت کاری که بکنن اینه که یک فاتحه برات آفلاین بگذارن! و این حتی جای جالبش نیست. جای جالبش اینه که اگه دهن باز کنی و گلایه کنی، همه زحماتت رنگ منت به خودش میگیره، بدترین آدم دنیا میشی، درک نمیکنی و توقع داری و نهایتن در اوج مقصر بودن تاریخ مصرفت تمام میشه و وقتی در حال صحبت هستی دوستت گذاشته و رفته!</div><div><br /></div><div>بله متاسفانه و کم نیستن چنین دوستانی و لابد شما هم که این متن رو میخونی اگر که به احتمال ضعیف جزو این دسته نباشی می فهمی که من چی میگم.</div><div><br /></div><div>به قول آقای دادکان! دور انداخته شدن من توسط چنین دوستانی، یکی از افتخارات زندگیم هست، که البته باید اضافه کنم ناشی از پایبندی به این اعتقاد هست که در دنیا آدم خوب هم پیدا میشه، حتی اگه خلافش ثابت بشه!</div><div><br /></div><div>شاید لحظاتی باشه که بابت این رفتارها و برخوردهای زننده و یا اتفاقات غیرمنتظره ناراحت بشم و یا ازشون متنفر بشم. اما وقتی بیشتر با خودم فکر میکنم می بینم شرایط زندگی همه ی آدمها یکی نیست و شاید یک نفر هرگز فرصت نکرده بعضی چیزا رو یاد بگیره و یا اطرافیانش از جنس خوبی نبودن. شاید حتی اون هم داره راجع به من اینطوری فکر میکنه!!! شاید و شاید و شاید ...</div><div>و اینجاس که به این نتیجه میرسم باید به &nbsp;همه فرصت داد، فرصت دوباره شروع کردن، فرصت اینکه متوجه کمبودهایی که دارن بشن و جبران کنن.</div>

<div class="zemanta-pixie" style="margin-top:10px;height:15px"><a class="zemanta-pixie-a" href="http://reblog.zemanta.com/zemified/8ed787f0-d98c-4447-8d3a-60cb1e6ed4c2/" title="Reblog this post [with Zemanta]"><img class="zemanta-pixie-img" src="http://img.zemanta.com/reblog_e.png?x-id=8ed787f0-d98c-4447-8d3a-60cb1e6ed4c2" alt="Reblog this post [with Zemanta]" style="border:none;float:right" /></a><span class="zem-script more-related pretty-attribution"><script type="text/javascript" src="http://static.zemanta.com/readside/loader.js" defer="defer"></script></span></div>]]>

</content>
</entry>

<entry>

<title>به یاد مردی که واژه می‌فروخت 1</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://harf.ir/weblog/archives/2010/01/-1-3.html" />
<id>tag:harf.ir,2010://4.241</id>

<published>2010-01-05T20:13:56Z</published>
<updated>2010-01-05T20:22:03Z</updated>

<summary>...با خود اندیشید که تراژدی به دوران باستان متعلق بود، به دورانی که هنوز خلوت و عشق و دوستی در آن وجود داشت و اعضای خانواده، بی آنکه نیاز به دانستن دلیل داشته باشند، در کنار یکدیگر می‌ماندند....1984 / جرج...</summary>
<author>
<name>Mada</name>
<uri>http://harf.ir/</uri>
</author>

<category term="کتاب‌هایی که خواندم" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />

<category term="1984" label="1984" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
<category term="جرجاورول" label="جرج اورول" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
<category term="صالححسینی" label="صالح حسینی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />

<content type="html" xml:lang="en-us" xml:base="http://harf.ir/">
<![CDATA[<span class="Apple-style-span" style="color: rgb(0, 0, 0); font-family: Verdana; ">...</span><div><span class="Apple-style-span" style="color: rgb(0, 0, 0); font-family: Verdana; ">با خود اندیشید که تراژدی به دوران باستان متعلق بود، به دورانی که هنوز خلوت و عشق و دوستی در آن وجود داشت و اعضای خانواده، بی آنکه نیاز به دانستن دلیل داشته باشند، در کنار یکدیگر می‌ماندند.</span></div><div><font class="Apple-style-span" color="#000000" face="Verdana">...<br /></font><div><font class="Apple-style-span" color="#000000" face="Verdana"><br /></font></div><div><font class="Apple-style-span" color="#000000" face="Verdana">1984 / جرج اورول / ترجمه صالح حسینی / صفحه 41</font></div></div>]]>

</content>
</entry>

<entry>

























<title>اغما در پاییز</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://harf.ir/weblog/archives/2009/11/post-128.html" />
<id>tag:harf.ir,2009://4.235</id>

<published>2009-11-25T08:17:11Z</published>
<updated>2009-11-25T08:45:55Z</updated>

<summary></summary>
<author>
<name>Mada</name>
<uri>http://harf.ir/</uri>
</author>

<category term="عکس" label="عکس" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />

<content type="html" xml:lang="en-us" xml:base="http://harf.ir/">
<![CDATA[<span class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline;"><img alt="IMG_200911232165.jpg" src="http://harf.ir/weblog/archives/2009/11/25/IMG_200911232165.jpg" class="mt-image-center" style="margin: 0pt auto 20px; text-align: center; display: block;" height="266" width="400" /></span><div><span class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline;"><img alt="IMG_200911232196.jpg" src="http://harf.ir/weblog/archives/2009/11/25/IMG_200911232196.jpg" class="mt-image-center" style="margin: 0pt auto 20px; text-align: center; display: block;" height="400" width="266" /></span></div><div><span class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline;"><img alt="IMG_200911232173.jpg" src="http://harf.ir/weblog/archives/2009/11/25/IMG_200911232173.jpg" class="mt-image-center" style="margin: 0pt auto 20px; text-align: center; display: block;" height="266" width="400" /></span></div><div><span class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline;"><img alt="IMG_200911232065.jpg" src="http://harf.ir/weblog/archives/2009/11/25/IMG_200911232065.jpg" class="mt-image-center" style="margin: 0pt auto 20px; text-align: center; display: block;" height="266" width="400" /></span></div><div><span class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline;"><img alt="IMG_200911232235.jpg" src="http://harf.ir/weblog/archives/2009/11/25/IMG_200911232235.jpg" class="mt-image-center" style="margin: 0pt auto 20px; text-align: center; display: block;" height="400" width="266" /></span></div><div><span class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline;"><img alt="IMG_200911232096.jpg" src="http://harf.ir/weblog/archives/2009/11/25/IMG_200911232096.jpg" class="mt-image-center" style="margin: 0pt auto 20px; text-align: center; display: block;" height="266" width="400" /></span></div><div><span class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline;"><img alt="IMG_200911232130.jpg" src="http://harf.ir/weblog/archives/2009/11/25/IMG_200911232130.jpg" class="mt-image-center" style="margin: 0pt auto 20px; text-align: center; display: block;" height="266" width="400" /></span></div><div><span class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline;"><img alt="IMG_200911232117.jpg" src="http://harf.ir/weblog/archives/2009/11/25/IMG_200911232117.jpg" class="mt-image-center" style="margin: 0pt auto 20px; text-align: center; display: block;" height="266" width="400" /></span></div><div><br /></div>]]>

</content>
</entry>

<entry>

<title>هیچ</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://harf.ir/weblog/archives/2009/10/post-127.html" />
<id>tag:harf.ir,2009://4.234</id>

<published>2009-10-26T20:36:01Z</published>
<updated>2009-10-26T20:40:05Z</updated>

<summary><![CDATA[یک چیزی رو داری به من یاد میدی، یک حقیقت رو. حقیقتی که همیشه دوست داشتم دروغ باشه.&nbsp;اینکه فکر کنم آدما چاره ای جز بزرگ شدن ندارن، بزرگ شدنای وحشتناک . توی دنیایی که همه چیزش مخلوطه، توی دنیایی که...]]></summary>
<author>
<name>Mada</name>
<uri>http://harf.ir/</uri>
</author>

<category term="فرشتهمهربون" label="فرشته مهربون" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
<category term="نثر" label="نثر" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />

<content type="html" xml:lang="en-us" xml:base="http://harf.ir/">
<![CDATA[<div>یک چیزی رو داری به من یاد میدی، یک حقیقت رو. حقیقتی که همیشه دوست داشتم دروغ باشه.&nbsp;</div><div>اینکه فکر کنم آدما چاره ای جز بزرگ شدن ندارن، بزرگ شدنای وحشتناک . توی دنیایی که همه چیزش مخلوطه، توی دنیایی که از بچگی توی مدرسه هاش بهمون میگن هیچ عنصری رو نمیشه بدون ناخالصی توی طبیعت پیدا کرد، فکر می کردم، آره، اشتباهی فکر می کردم میشه و من این کارو می کنم.</div><div>دارم خودم با دستای خودم روی این باور مرده خاک میریزم. دارم خاکش می کنم. باورهام رو، اعتقاداتم رو.</div><div>فکر نکن هر کاری که کردی کار درستی بوده. نه. متاسفانه، بله متاسفانه ما همه آدمیم و جزوی از همین طبیعت ناخالص. فکر نکن دوست داشتن یک نفر کافیه. نفس برای کسی بودن تو این دنیا، بریدن نفس یک نفر دیگه س.&nbsp;</div><div>هر انتخابی یک فراره و ته هر فراری یک زندون دیگه. یک زندون متفاوت.</div><div>و همه ی اینها به خاطر اینه که مای لعنتی آدمیم و در یک ناخالصی بزرگ زندگی میچریم. همه اینها به خاطر اینه که دیوارهایی هست و آدمهای لعنتی دیگه ای هستن که پشت این دیوارا رو قرص کردن.</div><div>گاهی اوقات مثل الان. مثل الان که شما جواب منو نمیدین احساس میکنم هر چیز که به یک انسان هستی میده چیزی نیست جز وسیله ای برای غذابش.&nbsp;</div><div>چه بسا که اصالت وجود در نیستی باشه. در ماهیتی که بودنش رو تنها میشه با بودن چیزهای دیگه نشون داد. ماهیتی خواستنی، عمیق، سبک، دور از دسترس، بیرنگ و بی وزن به نام "هیچ".</div><div>وقتی که احساس غم و نیستی داری، فکر نکن از زندگی یک قدم جلو افتادی، بدون که سالها از چیزی که اسمش زندگی هست عقبی.</div> ]]>

</content>
</entry>

<entry>

<title>زندگی</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://harf.ir/weblog/archives/2009/09/post-126.html" />
<id>tag:harf.ir,2009://4.233</id>

<published>2009-09-23T11:01:03Z</published>
<updated>2009-09-23T11:03:56Z</updated>

<summary>زندگی یک بازی است که در آن قبل از اینکه تو به یادم بیافتی، به یادت میافتم.قبل از اینکه تو دوستم داشته باشی، دوستت دارم.قبل از اینکه تو در آغوشم بگیری، بغلت می کنم.اما تو هم برای اینکه همیشه عقب...</summary>
<author>
<name>Mada</name>
<uri>http://harf.ir/</uri>
</author>

<category term="نثر" label="نثر" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />

<content type="html" xml:lang="en-us" xml:base="http://harf.ir/">
<![CDATA[زندگی یک بازی است که در آن <br />قبل از اینکه تو به یادم بیافتی، به یادت میافتم.<br />قبل از اینکه تو دوستم داشته باشی، دوستت دارم.<br />قبل از اینکه تو در آغوشم بگیری، بغلت می کنم.<br />اما تو هم برای اینکه همیشه عقب نباشی، قبل از اینکه حتی فکرش را هم بکنم مرا ترک می کنی<br />لعنت به تو، لعنت به این بازی ... ]]>

</content>
</entry>

<entry>

<title>نامه</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://harf.ir/weblog/archives/2009/03/post-125.html" />
<id>tag:harf.ir,2009://4.232</id>

<published>2009-03-29T08:59:44Z</published>
<updated>2009-03-29T09:30:59Z</updated>

<summary>مدتهاست که از شما خبری نیست. از من اگر بپرسید, همتی گماشته ام به سلاخیِ عشق و کتاب هایی می خوانم که مثل کلاغِ قابیل, به زمین نوک میزنند....</summary>
<author>
<name>Mada</name>
<uri>http://harf.ir/</uri>
</author>

<category term="فرشتهمهربون" label="فرشته مهربون" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
<category term="نامه" label="نامه" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
<category term="نثر" label="نثر" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />

<content type="html" xml:lang="en-us" xml:base="http://harf.ir/">
<![CDATA[مدتهاست که از شما خبری نیست. از من اگر بپرسید, همتی گماشته ام به سلاخیِ عشق و کتاب هایی می خوانم که مثل کلاغِ قابیل, به زمین نوک میزنند.<br /> ]]>

</content>
</entry>

<entry>

<title>ما فرو رفتیم</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://harf.ir/weblog/archives/2008/11/post-124.html" />
<id>tag:harf.ir,2008://4.225</id>

<published>2008-11-06T18:23:36Z</published>
<updated>2008-11-06T19:19:58Z</updated>

<summary>خدا بیامزدش آقاجونمو، ‌یک روز رفتم در حجره‌ش. پکر بود. قیافه‌ی چروکش درهم‌تر شده بود. گفتم : چته پیر مرد؟پیچ رادیو رو کم کرد و با یه مکثی گفت : «همه پیشرفت کردن، ما فرو رفتیم ...»پیر مرد اونقدر زنده...</summary>
<author>
<name>Mada</name>
<uri>http://harf.ir/</uri>
</author>

<category term="نثر" label="نثر" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
<category term="خاطرات" label="خاطرات" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
<category term="داستانکوتاه" label="داستان کوتاه" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />

<content type="html" xml:lang="en-us" xml:base="http://harf.ir/">
<![CDATA[خدا بیامزدش آقاجونمو، ‌یک روز رفتم در حجره‌ش. پکر بود. <br />قیافه‌ی چروکش درهم‌تر شده بود. <br />گفتم : چته پیر مرد؟<br />پیچ رادیو رو کم کرد و با یه مکثی گفت : «همه پیشرفت کردن، ما فرو رفتیم ...»<br />پیر مرد اونقدر زنده بود تا همهء بدنش پوسید. سرشار از زندگی بود اما وقتی که مرد روحش جایی برای موندن نداشت، وگرنه می‌موند.<br />حالا شده قصهء ما. در خون فرو رفتیم و دل پوسیده گردید. <br />عشق و آرامش را مجالِ آمدن نیست حتی.<br />خدایا مارو بکش راحت شیم.<br /><br /> ]]>

</content>
</entry>

<entry>

<title>...</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://harf.ir/weblog/archives/2008/10/post-123.html" />
<id>tag:harf.ir,2008://4.224</id>

<published>2008-10-07T08:52:37Z</published>
<updated>2008-10-07T09:06:38Z</updated>

<summary>میگن «خورشید هیچ وقت پشت ابر نمیمونه». من بهش اعتقاد دارم. بعضی ها با شنیدن این جمله میترسن، بعضی ها هم خوشحال میشن.بگو ببینم، تو جزو کدوم دسته ای؟...</summary>
<author>
<name>Mada</name>
<uri>http://harf.ir/</uri>
</author>


<content type="html" xml:lang="en-us" xml:base="http://harf.ir/">
<![CDATA[میگن «خورشید هیچ وقت پشت ابر نمیمونه». من بهش اعتقاد دارم. بعضی ها با شنیدن این جمله میترسن، بعضی ها هم خوشحال میشن.<br />بگو ببینم، تو جزو کدوم دسته ای؟<br />]]>

</content>
</entry>

<entry>

<title>کوتاهترین داستان دنیا</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://harf.ir/weblog/archives/2008/09/post-122.html" />
<id>tag:harf.ir,2008://4.220</id>

<published>2008-09-22T13:23:37Z</published>
<updated>2008-09-22T13:30:45Z</updated>

<summary>یکی بود ، یکی نبود.قصه ما به سر رسید. کلاغه به هیچکس نرسید....</summary>
<author>
<name>Mada</name>
<uri>http://harf.ir/</uri>
</author>

<category term="مینیمال" label="مینیمال" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
<category term="یکدنیاحرف" label="یک دنیا حرف" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
<category term="داستانکوتاه" label="داستان کوتاه" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />

<content type="html" xml:lang="en-us" xml:base="http://harf.ir/">
<![CDATA[یکی بود ، یکی نبود.<br />قصه ما به سر رسید. کلاغه به هیچکس نرسید.<br /> ]]>

</content>
</entry>

<entry>

<title>نفر سوم در یک رابطه</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://harf.ir/weblog/archives/2008/09/post-121.html" />
<id>tag:harf.ir,2008://4.219</id>

<published>2008-09-21T06:45:26Z</published>
<updated>2008-09-21T06:48:18Z</updated>

<summary>یک تجربه ی تلخ از زندگی به من یاد داده که تو یک رابطه بین دوتا آدم جدایی وجود نداره مگر اینکه پای یک نفر سومی در میون باشه. نفر سومی که داره توی دل کسی که میره جا باز...</summary>
<author>
<name>Mada</name>
<uri>http://harf.ir/</uri>
</author>


<content type="html" xml:lang="en-us" xml:base="http://harf.ir/">
<![CDATA[یک تجربه ی تلخ از زندگی به من یاد داده که تو یک رابطه بین دوتا آدم جدایی وجود نداره مگر اینکه پای یک نفر سومی در میون باشه. نفر سومی که داره توی دل کسی که میره جا باز میکنه و یا شاید هم جا باز کرده.<br />یا نفر سومی که میشه سنگ صبورش. میشه پای درد و دلش و شکایت هاش از تو. میشه هم-خوابه ی احساسش و تو دیگه هویتت رو کم کم از دست میدی.<br />اینجاست که خیانت شکل میگیره. گاهی اوقات اسمش "یک دوست معمولی" هست. گاهی اوقات "همکلاسی" یا "همکار" و گاهی اوقات "هیچکی" و "هیچی" هست اسمش. اسمش مهم نیست، حضور زشتشه که آزار دهنده هست.<br />این یک حقیقته و نمیشه منکرش شد که کسی رو مجبور به دوست داشتن نمیشه کرد. برای همین وقتی که متوجه حضور نفر سوم شدی تنها راه برات اینه که بپذیری.<br />توی دلش کمرنگ میشی. باهات سرد میشه. بهت میپره. دنبال بهونه میگرده.<br />اینجاست که فکر و رویاهاش به تو خیانت کردن و دیگه جسمش چه اهمیتی داره.<br />اینجاست که توی منظره دشت باز و سرسبز و دلبازی که جلوی چشمت بود، یک دیوار درست جلوی صورتت، به پهنای وسعت دیدت شکل میگیره. یک دیوار سیاه و کهنه و نمور که بوی گند جدایی میده.<br />]]>

</content>
</entry>

<entry>

<title>نوستالژی</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://harf.ir/weblog/archives/2008/09/post-120.html" />
<id>tag:harf.ir,2008://4.218</id>

<published>2008-09-17T17:50:12Z</published>
<updated>2008-09-17T17:51:45Z</updated>

<summary>انگار هزار سال ميشه كه ننوشتم، انگار همه همون چيزي شدم كه وقتي بچگيهام ميديدم ازش فرار ميكردم.اين نه يك يادداشت صبحگاهيه و نه يك خاطره شبانگاهي، اين بازهم به سبك و سياق ِ هميشه، شبيه يك مرثيه بي ريشه...</summary>
<author>
<name>Mada</name>
<uri>http://harf.ir/</uri>
</author>

<category term="فرشتهمهربون" label="فرشته مهربون" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
<category term="نثر" label="نثر" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
<category term="خاطرات" label="خاطرات" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />

<content type="html" xml:lang="en-us" xml:base="http://harf.ir/">
<![CDATA[انگار هزار سال ميشه كه ننوشتم، انگار همه همون چيزي شدم كه وقتي بچگيهام ميديدم ازش فرار ميكردم.<br />اين نه يك يادداشت صبحگاهيه و نه يك خاطره شبانگاهي، اين بازهم به سبك و سياق ِ هميشه، شبيه يك مرثيه بي ريشه است، شبيه يك كابوس تكراري (دلم خواست با خودكار بنويسم، انگار اينطوري اگه بارون بياد نوشته هام، مرثيه هام، شبيه اشك نميشن، شبيه " انگشت مهر" ميشن).<br />دلم، دستم به نوشتن نميره، دلم بدجوري گرفته، از شر كلمه ها خسته شدم.<br />رضا ميگه : صِرف "بودن" مهم و لذت بخشه. اما من ديگه دلم ميخواد يه‌كم نباشم، دلم&nbsp; ميخواد يه چيز ديگه باشم، شايد يه پرنده كه آرزو داره، شايد هم يه ملودي كه بچه ها وقت بازي زمزمه ميكنن و خوشحال ميشن، مثلا : "انگشتر ِ فيروزه - خدا كنه بسوزه" بهم نمياد، نه؟!<br />تنهايي وقتي معني ميده كه اون بيرون همه خوشحال و سرخوش باشن، وقتي همه تنها باشن، تنهايي هم راضيم نميكنه، الان دلم ميخواد با همه فرق كنم، شايد اينطوري يه كسي، ناكسي، خواست منو تجربه كنه. اونوقت شايد من ازش فرار ميكردمو بهش ميگفتم : "برو، بذار تنها باشم، دست از سرم بردار"<br /><br />خدا عجب آدم عجيبيه، با همه انگار سر ِ شوخي داره، اون خوب ميدونه براي " بد بودن" كِي خوبترين وقته. درگيرم، از خودم دورم، نميدونم كِي ميگذره. بابا پير شده، ما بچه ها بزرگ شديم، مامان هم پير شده، رنگ ِ پوستش تيره و صورتش چروك شده، اما تپه هاي " ترز"* هنوز هم تو بهار سبز ميشن،<br />برام دعا ميكنی؟! برام صلوات ميفرستي؟ به من فكر ميكني؟ گاهي؟!<br />دلم ميخواد ديوونه بازي درآرم، دلم ميخواد عجيب غمگين شم، اونقدر كه نور خورشيد و فرشته مهربون به فكرم بيافتن.<br />ايكاش يه آهنگي بود كه شبيه يك پرنده‌ي پر از آرزو بود كه تو يه هواي سرد، حواس خودش&nbsp; رو از غصه‌هاش پرت ميكنه و ميره تو خيال، اونقدر كه وقتي پرنده‌اي از كنارش رد ميشه با خودش ميگه : "اين احمق به چي لبخند ميزنه؟!".<br />چي شد كه اينطوري شد؟ چرا من اينقدر خسته شدم پس؟ من كه همش پر از نور و اميد بودم.<br />بزنم برم بيرون؟ برم يه هوايي بخورم؟ يعني ميگي بهتر ميشم؟<br />داره نم نم ميباره، شمع روشن كردم، ما همه تو " بلوغ " گم ميشيم، اما فقط بعضيامون پيدا ميشن.<br />پس چرا هيشكي منو پيدا نميكنه؟ چرا گاهي طوفان ميشه؟ گاهي بارون مياد؟<br />چرا هميشه يك چيزي هست كه غصه ها و قصه هاي تو در برابرش پوچ و بي معني به نظر برسن؟ حتي براي خودت.<br /><br />---------------------------------------------<br />* : ترز (Terez) =&nbsp; ارتفاعات اطراف سرزمين آبا و اجداديم. ]]>

</content>
</entry>

<entry>

<title>یک نقطه کوچک</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://harf.ir/weblog/archives/2008/09/post-119.html" />
<id>tag:harf.ir,2008://4.210</id>

<published>2008-09-12T17:17:59Z</published>
<updated>2008-09-16T09:40:27Z</updated>

<summary>ایکاش که برای من بجنگی. ایکاش که دلت بخواد با من باشی. حتی اگه من نخوام. ایکاش که یه روز بیای و بهم بگی : &quot; نمیگی من بدون تو دوام نمیارم؟ نمیگی دلم تاب نمیاره؟ &quot;. حتی اگه که...</summary>
<author>
<name>Mada</name>
<uri>http://harf.ir/</uri>
</author>

<category term="نامه" label="نامه" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
<category term="نثر" label="نثر" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
<category term="خاطرات" label="خاطرات" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />

<content type="html" xml:lang="en-us" xml:base="http://harf.ir/">
<![CDATA[ایکاش که برای من بجنگی. ایکاش که دلت بخواد با من باشی. حتی اگه من نخوام. ایکاش که یه روز بیای و بهم بگی : " نمیگی من بدون تو دوام نمیارم؟ نمیگی دلم تاب نمیاره؟ ". حتی اگه که فکر کنی من قبول نمیکنم.<br />ایکاش که فکر نمی کردی من حیف میشم و می فهمیدی که دوست دارم با تو زندگی کنم. ایکاش که اونقدر سکوت نمی کردی که من بشکنم ، مگه تو نمیدونی، مردی که بشکنه، دیگه چیزی نیست که بتونی دوسش داشته باشی؟<br />شاید که بیای یه روزی. شاید که فکر کردی یه روزی که سختی هاش به باهاش بودن میارزه. کاشکی میگفتی : "نه، نرو، تورو خدا نرو! ". کاشکی اینهمه علاقه که وقت خداحافظی بهم نشون دادی، قبلش نشون میدادی که به اینجاها نرسه.<br />باید بدونی، هیچکی مقصر نیست. باید بدونی که شاکی شدنای ما از اینه که همه چیز رو با هم میخوایم. آغوش عشق فرصتی برای فراره ، ایکاش غرورت رو توی این آغوش کنار بگذاری. <br />چقدر اینجا ایکاش هست ...<br />برای خودم ایکاش میبافم ولی اون چیزی که اتفاق میافته رو باید باور کرد.<br />]]>

</content>
</entry>

<entry>

<title>سنگ</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://harf.ir/weblog/archives/2008/09/post-118.html" />
<id>tag:harf.ir,2008://4.209</id>

<published>2008-09-11T08:55:18Z</published>
<updated>2008-09-16T09:45:06Z</updated>

<summary>توی زندگی بارها و بارها میشه که رویات به حقیقت تبدیل نمیشهبارها میشه که میگی &quot;میشه&quot; اما نمیشه، خسته میشی، میبُری، دوباره جون میگیری و دوباره باز رویاهات خاکستر میشندوباره باز جون میگیری و دوباره باز ...مهم اینه که تو...</summary>
<author>
<name>Mada</name>
<uri>http://harf.ir/</uri>
</author>

<category term="نثر" label="نثر" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
<category term="شعر" label="شعر" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />

<content type="html" xml:lang="en-us" xml:base="http://harf.ir/">
<![CDATA[توی زندگی بارها و بارها میشه که رویات به حقیقت تبدیل نمیشه<br />بارها میشه که میگی "میشه" اما نمیشه، خسته میشی، میبُری، <br />دوباره جون میگیری و دوباره باز رویاهات خاکستر میشن<br />دوباره باز جون میگیری و دوباره باز ...<br />مهم اینه که تو مسیری، ایمانتو حفظ کنی، ایمانت به خودت و به آرزوهات<br /><br />سنگ شد.<br />خیره نگریستم.<br />سنگ نگاهم را در خود فرو میبرد و میکشت.<br />سنگ ،<br />ابری تاریکست<br />ابری چگال <br />که آبستن خاک است<br />سنگ<br />پایان نگاه است<br />پایان صدا<br />با تو به اوج نمی آید<br />زمین گیرَت میکند. ]]>

</content>
</entry>

</feed>
