مطالب مرتبط با “خاطرات” در یکشنبه های بهشت
قیافهی چروکش درهمتر شده بود.
گفتم : چته پیر مرد؟
پیچ رادیو رو کم کرد و با یه مکثی گفت : «همه پیشرفت کردن، ما فرو رفتیم ...»
پیر مرد اونقدر زنده بود تا همهء بدنش پوسید. سرشار از زندگی بود اما وقتی که مرد روحش جایی برای موندن نداشت، وگرنه میموند.
حالا شده قصهء ما. در خون فرو رفتیم و دل پوسیده گردید.
عشق و آرامش را مجالِ آمدن نیست حتی.
خدایا مارو بکش راحت شیم.
اين نه يك يادداشت صبحگاهيه و نه يك خاطره شبانگاهي، اين بازهم به سبك و سياق ِ هميشه، شبيه يك مرثيه بي ريشه است، شبيه يك كابوس تكراري (دلم خواست با خودكار بنويسم، انگار اينطوري اگه بارون بياد نوشته هام، مرثيه هام، شبيه اشك نميشن، شبيه " انگشت مهر" ميشن).
دلم، دستم به نوشتن نميره، دلم بدجوري گرفته، از شر كلمه ها خسته شدم.
رضا ميگه : صِرف "بودن" مهم و لذت بخشه. اما من ديگه دلم ميخواد يهكم نباشم، دلم ميخواد يه چيز ديگه باشم، شايد يه پرنده كه آرزو داره، شايد هم يه ملودي كه بچه ها وقت بازي زمزمه ميكنن و خوشحال ميشن، مثلا : "انگشتر ِ فيروزه - خدا كنه بسوزه" بهم نمياد، نه؟!
تنهايي وقتي معني ميده كه اون بيرون همه خوشحال و سرخوش باشن، وقتي همه تنها باشن، تنهايي هم راضيم نميكنه، الان دلم ميخواد با همه فرق كنم، شايد اينطوري يه كسي، ناكسي، خواست منو تجربه كنه. اونوقت شايد من ازش فرار ميكردمو بهش ميگفتم : "برو، بذار تنها باشم، دست از سرم بردار"
خدا عجب آدم عجيبيه، با همه انگار سر ِ شوخي داره، اون خوب ميدونه براي " بد بودن" كِي خوبترين وقته. درگيرم، از خودم دورم، نميدونم كِي ميگذره. بابا پير شده، ما بچه ها بزرگ شديم، مامان هم پير شده، رنگ ِ پوستش تيره و صورتش چروك شده، اما تپه هاي " ترز"* هنوز هم تو بهار سبز ميشن،
برام دعا ميكنی؟! برام صلوات ميفرستي؟ به من فكر ميكني؟ گاهي؟!
دلم ميخواد ديوونه بازي درآرم، دلم ميخواد عجيب غمگين شم، اونقدر كه نور خورشيد و فرشته مهربون به فكرم بيافتن.
ايكاش يه آهنگي بود كه شبيه يك پرندهي پر از آرزو بود كه تو يه هواي سرد، حواس خودش رو از غصههاش پرت ميكنه و ميره تو خيال، اونقدر كه وقتي پرندهاي از كنارش رد ميشه با خودش ميگه : "اين احمق به چي لبخند ميزنه؟!".
چي شد كه اينطوري شد؟ چرا من اينقدر خسته شدم پس؟ من كه همش پر از نور و اميد بودم.
بزنم برم بيرون؟ برم يه هوايي بخورم؟ يعني ميگي بهتر ميشم؟
داره نم نم ميباره، شمع روشن كردم، ما همه تو " بلوغ " گم ميشيم، اما فقط بعضيامون پيدا ميشن.
پس چرا هيشكي منو پيدا نميكنه؟ چرا گاهي طوفان ميشه؟ گاهي بارون مياد؟
چرا هميشه يك چيزي هست كه غصه ها و قصه هاي تو در برابرش پوچ و بي معني به نظر برسن؟ حتي براي خودت.
---------------------------------------------
* : ترز (Terez) = ارتفاعات اطراف سرزمين آبا و اجداديم.
ایکاش که فکر نمی کردی من حیف میشم و می فهمیدی که دوست دارم با تو زندگی کنم. ایکاش که اونقدر سکوت نمی کردی که من بشکنم ، مگه تو نمیدونی، مردی که بشکنه، دیگه چیزی نیست که بتونی دوسش داشته باشی؟
شاید که بیای یه روزی. شاید که فکر کردی یه روزی که سختی هاش به باهاش بودن میارزه. کاشکی میگفتی : "نه، نرو، تورو خدا نرو! ". کاشکی اینهمه علاقه که وقت خداحافظی بهم نشون دادی، قبلش نشون میدادی که به اینجاها نرسه.
باید بدونی، هیچکی مقصر نیست. باید بدونی که شاکی شدنای ما از اینه که همه چیز رو با هم میخوایم. آغوش عشق فرصتی برای فراره ، ایکاش غرورت رو توی این آغوش کنار بگذاری.
چقدر اینجا ایکاش هست ...
برای خودم ایکاش میبافم ولی اون چیزی که اتفاق میافته رو باید باور کرد.
نوشته های وبلاگ قبلیم رو به مرور به اینجا منتقل می کنم.اگه شما هم دوس دارین به مرور دنبالشون کنین این لینکشه. ممکنه برای بعضی ها که قبلن هم نوشته هام رو میخوندن به همراه من یادآور خاطراتی باشه. برای خودم که خیلی چیزها رو دوباره به یادم آورد و حتی گاهی پیش خودم میگفتم : "یعنی اینو من نوشتم؟!"
البته همه اون نوشته ها رو منتقل نمیکنم. فقط اونایی رو که با موضوعیت اینجا سازگار هستن.
بوش میاد که قصد دارم اینجا ساکن بشم!
در آينه صداي ِ خيسيست كه نفس ِ كوه را به آستانه ميبرد
و امواج ِ آبي ِ آسمان
در آينه درخت ِ سبزيست
من هستم
و مادا
پ.ن.1: اين چند خط بالا رو انگار كه خواب ديده بودم، بعد از اينكه از خواب بيدار شده بودم توي ذهنم بود.
گاهي اوقات يك نفر طوري محبت ميكنه و دركت ميكنه كه رفتنش برات خيلي سخت و غم انگيزه. اونوقت حس ميكني كه انگار بيشتر از اونچه كه تو دوسش داشتي، اون تورو دوست داشته.
پ.ن. 2: گاهي اوقات زندگيت پر از ايكاشها ميشه، ايكاشهايي كه همه به يك نفر ختم ميشن
پ.ن.3 :امروز غروب خيلي دلم ميخواست با فرشتهي مهربون حرف ميزدم.
پ.ن.4 : من خودخواهم؟ خودم احساس ميكنم در رابطه با "اون" بودم.
حكيمي را پرسيدند : خوشبختي چيست؟
حكيم سرفه فرمودند و گفتند: " خوشبختي آن است كه فردي متشخص و هنرمند براي شما يك كانورس ِ مخمل كبريتي ِ آجري انتخاب كنند با يك جوراب ِ سبز ِ لجني"
مريدان دقايقي سكوت كرده و به حكيم نگريستند و سپس مكان را ترك كردند.
پ.ن. : فردا تولدمه
آيه : فراموشكاران به جَهَندَم ميروند "قرآن ِ رديف - صفحه 28"
پ. ن. 2 : خوشحالم
پريروز كاملا اتفاقي رفتيم كتابفروشي هاشمي پايين ميدون وليعصر، چندتا كتاب خريدم كه يكيش اسمش بود "كالي"، يك كتاب شعر بود، با نقاشي هايي كه شبيه اسطورههاي هندي بودن.
كتاب رو كه باز كردم يك شعر اومد كه از قضا از اون شعر خوشم اومد و كتاب رو خريدم،
وقتي خوندمش احساس كردم اون شعر بهترين شعرش بود، البته با حذف يك تكه از آخر شعر:
"مگر ميشود تو را اينچنين
خسته و زيبا و اثير
نبوسيد
و
رفت
..."
كه قطعه حذف شده هم اينه :
" ...
طلوعي نبودهام زينسان
عاشق بوييدنت
اي همه من "
شعر بالا و اين كتاب "شعر گونههايي از احمد بابك" هست. (به نقل از توضيحات خود كتاب) به همراه تجسماتي از مسعودرضا عظيمي
من ترجيح ميدادم كه آخرش يه طورِ بهتري بود.
هنوز تو شوك چيزي هستم كه امروز صبح رو صفحه مونيتور ديدم.
2 تا دونه آفلاين.
اين اينترنت لعنتي هم كه دائم قطع و وصل ميشه...
يعني چي ميشه . . .
گوش داد،
يه چيزايي هم درباره حرفام گفت، زياد مهم نبود، خودم بهتر ميتونستم درك كنم.
بعدش شناخت،
نفهميدم از كجا،درست وقتي كه ميخواستم خودمو معرفي كنم.
همونطور كه گوشي تلفن دستش بود داشت با موبايلش ورميرفت، صداي بيپ كليدا ميومد.
همش فك كردم داره به اون SMS ميزنه.
خداحافظي كردم.
همه چيز عجيب بود،
خواب پريشب، رفتار اين آدمه، حسا و حرفاي عجيبي كه تو ذهنم موج ميزد،
اما انگار امروز صبح وضع يه كم فرق كرد، چيزاي بد رو هم الان ميتونم به خاطر بيارم.
هنوز استرس دارم ولي، نميدونم چرا.
اون فقط يك بار صداي منو شنيده بود، اونم يك سال پيش.
يه مسير قديمي رو پيدا كردم. امروز صبح تو راه كه بودم. خيلي آرومم كرد.
يعني يادش مونده بود؟ يا اون از من چيزي گفته؟
پاييز پارسال يادته؟
همون موقعها كه آماده شده بودي واسه هميشه بري.
پاييز پارسال خيلي گرمتر بود. درسته كه داشتي ميرفتي اما
هنوز ميشد گاهي ديدت،
يادمه پاييز سال پيش يكي از گوسفنداي گله بدجوري توزرد از آب دراومد
از اولشم بوي گرگ ميداد
اون هيچ وقت نميتونه بفهمه چيزي كه داشتي بهش هديه ميدادي موهبتي بود كه من براي داشتنش هنوز دلم ميتپه.
پاييز امسالم دوتا گوسفند ديگه تلفات داشت.
همه كه مث تو يه اسب نجيب نيستن.
همه كه مث تو يه كريستال شفاف و شكننده نيستن.
دلم تورو ميخواد، كه وقتي كه جلوي چشام بودي جلوي ديدن و فهميدن هيچي رو نميگرفتي.
دلم چشماي ستاره ميخواد،
دستاي كشيده،
كفشايي كه اسم داشتن،
پاكتاي دانهيل، . . .
پارك پرواز . . .
اولين بار ... اولين بار ...
اينجا جاييه كه تورو فرياد ميزنم، جاييه كه هميشه واست مينويسم كه اگه دلتنگت شدم بخونمش
اگه يه روز يه جاي دور هوس همه اون روزاي خوبمون به سرت زد...
ولش كن اين حرفاي كليشهاي رو ...
اينجا فقط و فقط واسه اينه كه حرف بزنم. ايكاش بخونيش.
اينجا زمان نميگذرد
ميلولد، ميغلتد و حتي گاهي به عقب ميرود.
من ديگر در انتظار هيچ كس و هيچ چيز نيستم، جز تو،
جز بهاري كه با تو ميآيد، ...
"چشمامو ميبندم ..."
"بي رويا ... ميميرم ..."
تو كجايي؟ ...
هيچ خبري ازت ندارم، نميدونم چند وقته، هيچي، حتي يه خط نوشته ساده ...
پرم از اضطراب و پريشوني و تشويش، از آينده نزديكي كه نميدونم قراره چه اتفاقي توش بيافته ميترسم_ گيجم و داغون.
احساس آدمي رو دارم كه فكر ميكنه بايد چكاركنه و بعد از انجام اون كار تازه ميفهمه تر زده _
دست خودم نيست _ انگار هر حركتي بكنم يه جوري به يه نقطه سياه منتهي ميشه _
برعكس اين حس بدي كه دارم دوست دارم الان يه متن قديمي رو كه فكر ميكنم يخورده ميتونه يه نفررو بخندونه اينجا بگذارم _
يه نفر كه لبخندش برام به هيچ چيز فابل تشبيه نيس _
آهاي "اون يه نفر" اميدوارم برات لبخند بياره _ وگرنه مجبورم با اين يكي انگشتم كه خيلي ترسناكه قلقلكت بدم _
...
واقعا بعضي چيزا توش يه حكمتي هست _ داشتم فكر ميكردم اگه بجاي 10 تا انگشت (5 انگشت در هر دست) دو تا انگشت داشتيم (يك انگشت در هر دست) چه اتفاقي تو دنيا ميافتاد كه چيزاي جالبي به ذهنم رسيد :
1 . به جاي شمارش در مبناي ده الان بايد در مبناي دو ميشمرديم_
2 . به جاي "ده" بايد ميگفتيم "دو" _
3 . بنا به مورد شماره 1 احتمالا كامپيوتر خيلي زودتر از اينا اختراع ميشد _
4 . ديگه مجبور نبودم هر دفعه از يكي سؤال كنم تا يادم بياد انگشتي كه حلقه ازدواج بهش ميزنن كدومه _
5 . چيزي به اسم مشت وجود نداشت و از اين جهت دندانهاي استكبار هي خرد نميشد _
6 . چون مشت وجود نداشت ورزش بوكس هم اصلا اختراع نميشد و مردم جاي اينكه با هم بوكس كنن، انگشت ميكردن تو چش هم! (البته اين ميتونه در مورد شماره 5 هم بكار بره) _
7 . چون تعداد انگشتان دست تو دنيا به يك پنجم كاهش مييافت، در نتيجه كار پليسها هم آسونتر ميشد و احتمالا آمار جرم پايين ميومد _
8 . احتمالا هميشه سر اينكه يكي به يكي ديگه بيلاخ داده يا براش دست تكون داده دعوا ميشد_
9 . هنوز نتونستم راه حل مناسبي براي موال (دستشويي) پيدا كنم _
10. خيلي از كاراي مهم سخت و غير ممكن ميشد (مثل درست كردن نيمرو) و خيلي از كارها هم آسون و سهل الوصول ميشد (مثل پاك كردن گوش و انگشت كردن تو دماغ يا جاهاي ديگه ...) _
تابستون پارسال بود، تو آموزشي رمان "خرمگس" رو كه آرش بهم داده بود ميخوندم، شبها هم مينوشتم. جالبه كه وقتي الان ميخونمشون انگار كه براي اين لحظه من گفته شدن.
چندتا جمله از "خرمگس" و چندتا جمله از خودم رو كه مال همين دورهس مينويسم و تقديم ميكنم به همه "خرمگس"هايي كه تو عمرم ديدم، شنيدم يا خوندم. علي، آرش، مادا و ... .
«ما مرتدين بر اين عقيدهايم كه اگر مردي ناگزير از تحمل چيزياست، بايد به بهترين وجهي آنرا تحمل كند و اگر در زير آن پشت دوتا نمايد - واي براحوال او» (رمان خرمگس)
راه از درد بريدن، گم شدن در درد است.سرم را به بيهوده گرم ميكنم كه زمان بگذرد. زمان اما نه از من، كه بر من ميگذرد. (خاطرات خودم تابستان 83)
«كاش ميدانستيد كه زندگي من چگونه بوده است. با اين وصف نمردم! همه آنرا تحمل كردم و در همه چيز شكيبايي نشان دادم، زيرا ميخواستم كه به زندگي بازگردم و با اين خداي شما پيكار كنم.» (رمان خرمگس)
همه ما دردي در سينه داريم كه فكر ميكنيم از همه غمهاي عالم سنگينتر است. هيچ وقت به اين اندازه احساس بيارزش بودن نداشتم. (خاطرات خودم تابستان 83)
«چه كسي محبت را تحميل ميكند؟ شما در انتخاب هريك از ما كه برايتان عزيزتر است آزاد هستيد.» (رمان خرمگس)
ايكاش جرات اينو داشتم كه فرار كنم يا خودمو بكشم. ايكاش ميتونستم برم يه جاي ديگه كه همه غريبهان و بعد از ساليان سال برگردم و تو رو ببينم. گرچه تو هيچ وقت به از دست دادن من حسرت نخواهي خورد و من "ناگزير از تحمل دوري تو" هستم. (خاطرات خودم تابستان 83)
«براي انسان عشقي بالاتر از اين نيست كه به خاطر يارانش دست از زندگي بشويد.» (رمان خرمگس)
تبريك ميگم.
بالاخره واسه يه بارم كه شده بي دردسر و راحت و در همون مرحله اول به جام جهاني راه پيدا كرديم. ديگه ايندفه كار به اما و اگر و بررسي احتمالات مختلف و اگر چنين شود، چنان ميشود و غيره نكشيد و ما به سادگي آب خوردن از پس حريفهاي زپرتيمون براومديم.
در يك كلام : ايول!
بعد از بازي هم كه به كوري چشم استكبار جهاني مراسم جشن و شادي خياباني به سبك ايروني و خر تو خر خودمون برگزار كرديم.
چقده حال داد. يه عده كه اومدن تو عرصه ميادين تا تن و بدني بجنبونن و بوقي بزنن و حالي ببرن و شور و شعف عجيب خودشونو به همه ملت غيور و شهيد پرور حاضر در صحنه منتقل كنن.
اتفاقا سر همين جلب توجه اطرافيان به خودشون صحنههاي جالب و خارقالعادهاي بوجود ميومد و همينطور شيرينكاري و حركات آكروباتيك و محيرالعقول بود كه جووناي خوشگلمون از خودشون در ميكردن.
برخي از خواهران هم اون وسط جوگير شدن و فيالواقع نشون دادن كه الان بهاره و فصل جفتگيري كه به نوبه خودم در همينجا ازشون تشكر ميكنم.
از اين عدهاي كه در شرت خودشون نميگنجيدن كه بگذريم ميرسيم به كسايي كه به همراه خانواده اومده بودن در كنار پيادهروها و وسط ميادين و روي چمنها و بالاي بلنديها تا به تماشاي بروبچز باحال معركه بپردازن و سوژه جور كنن.
آقا جاتون خالي در بين اين جماعت تك و توك به فرشتههايي برميخوري كه هنوز حضرت آفتاب چشمش به جمالشون روشن نشده. جلالخالق! ماهذا بشرا...خداييش اين فوتبال و جام جهاني و علي دايي چه ميكنن...
خدايا خودت از سر گناهان ما بگذر (استغفرالله) ما هم كه جزو جماعت سوم بوديم كه تك و تنها و صرفا واسه چش چروني و جور كردن سوژه وبلاگ نويسي زديم بيرون. جاي اون بروبچي كه ايرون نيستن خالي (<a href="آرشhttp://karkhoneghand.persianblog.com">آرش</a> با تواما) به هر حال اين جور اتفاقات هر هزار و ديويست و پنجاه سال يه بار رخ ميده. نبايد از دست داد.
ولي تو اين شادي جمعي چه چيزي توجه من رو جلب كرد؟
1. شعور متوسط جمع و ايجاد رهبري ناخودآگاه تو مردم خيلي نسبت به سالهاي گذشته و مشخصا نسبت به دهه قبل رشد داشته.
2. شعور نيروي انتظامي هم در زمينه همكاري با مردم در شاديهاشون كمي رشد كرده.
3. خوشگل زياد پيدا ميشه تو دنيا، اما يكيش نمياد به ما فاز بده!
4. شهر جاي خوبي واسه شلوغ كردنه. چون همه هستن.
5. برخلاف تصور بعضيا، مردم حس وطنپرستيشون از بين نرفته. خيليها رو ديدم كه پرچم سهرنگمونو ميبوسيدن و گريه ميكردن. اونا احتياج به مردي دارن كه بهشون غرور بده. كسي كه پرچمشونو تو دنيا بالا ببره.
كسي كه بتونن با افتخار اسمشو بلند فرياد بزنن و از هيچ كدوم از آدماي دور و برشون خجالت نكشن.
كسي كه پشت قويها رو در عمل به خاك بماله. كسي كه جرات كنه و با دست پرش مبارز طلب كنه.
خلاصه اينكه اونا ميخوان وقتي پرچمشونو بلند ميكنن، بقيه يا احترام بگذارن و يا سرشونو بندازن پايين و برن دنبال بدبختياشون.
6. انگار نه انگار كه خاتمي تو ورزشگاه بود!
7. شادي جمعي در آستانه انتخابات به نفع مشاركت عمومي تموم ميشه!!!
8. بهترين موقع براي وقوع زلزله در تهران نيم ساعت بعد از بازي بود كه باعث ميشد كمترين خسارت جاني رو داشته باشيم.
9. آهنگاي لسآنجلسي بالاخره به يه دردي ميخورن، اقلش اينه كه آدم دنبههاشو آب ميكنه.
10. ما ميتونيم! ...روزهاي بهتري در راهه...!
--------------------------------------------------
<a href="روزنامه'>http://www.iran-newspaper.com/1380/800819/html/report.htm">روزنامه ايران سال 1380 درباره شادي جمعي چي نوشت؟</a>
--------------------------------------------------
1) عجب نمايشگاه كتابيه خداييش، البته توصيه من به مجردهاي عزيز اينه كه تا حد امكان از اون ناحيه دوري كنن چون صحنههاي موجود ممكنه باعث بروز اختلالات رواني شديد كوتاه مدت بشه.
البته برخي از اين اختلالات در مدت زمان كوتاهي قابل حله و برخي ديگه كار دست طرف ميده.
لازم ميدونم در پايان اين نمايشگاه از همين تريبون!! تشكر خودم رو از همه آقايان و خانمهايي كه با ظاهر زيبا و هيكل مشتي خود صفاي ديگهاي به نمايشگاه دادن و باعث هرچه پربارتر شدن اون گشتن اعلام كنم. به اميد روزهاي بهتر !!! (و شبهاي بهترتر)
2) فكر ميكنم تبليغات براي شركت حداكثري مردم در انتخابات احتمال انتخاب شدن هاشمي رو بيشتر ميكنه و عدم تبليغات در اين زمينه راه رو براي اصولگراها خلوتتر. البته در اين بين به قول يه نفر يه پارادوكس امنيت ملي بوجود مياد.
زمانهاي قديم ميگفتن به اصلح بايد راي داد. البته همون موقع يه زمزمههايي هم بود كه : از بين بد و بدتر يكي رو بايد انتخاب كرد. خوب بعضيا ليوانرو پر ميبينن و بعضيها خالي. اما كلا سياست ليوان كثيفيه و اصلا نبايد از توش آب خورد.
چندروزيه كه ازش خبري نيس، به قول آرش شايد تاريخ مصرف من تموم شده ... . البته ما كه عادت داريم، خيالي نيس. حماقتمون خيلي بيشتر از اين حرفاس.
نتيجه امتحان فوق ليسانس اومده، از بس كه فكر ميكردم قبول نميشم هيچ اثري از آثار امتحان تو خونه باقي نگذاشته بودم واسه همينم الان كه مجاز شدم به انتخاب رشته چون شماره داوطلبيمو نداشتم نتونستم بفهمم رتبهام چيه.
مطمئنم كه الان آتنا داره از حسودي ميتركه (حتما فكر ميكنه رتبهام خوب شده، خبر نداره ...).
It's about a couple of weeks, I'm planning to register a domain name and purchase a hosting service.
You see? At last I thought that the only person, who can help me, is just me, yeah.
No one scratches my back, but my own nail!!
25 years passes and I never felt lucky unless when I was programming, design a new website or learning some new things about Net.
I think it's my nature. I'm going to make new experiments, learning the things I've always been asking for and of course building the things I've always been seeking for!
GOD please help me! You know? It's a little fantastic but it's gonna happen my friend! I owe you (I mean myself)
Solutions always exist; the tip is that you just have to find the right problems.
That's the great tip of my life, I've discovered.