Home Archive About   

مطالب مرتبط با “داستان کوتاه” در یکشنبه های بهشت

خدا بیامزدش آقاجونمو، ‌یک روز رفتم در حجره‌ش. پکر بود.
قیافه‌ی چروکش درهم‌تر شده بود.
گفتم : چته پیر مرد؟
پیچ رادیو رو کم کرد و با یه مکثی گفت : «همه پیشرفت کردن، ما فرو رفتیم ...»
پیر مرد اونقدر زنده بود تا همهء بدنش پوسید. سرشار از زندگی بود اما وقتی که مرد روحش جایی برای موندن نداشت، وگرنه می‌موند.
حالا شده قصهء ما. در خون فرو رفتیم و دل پوسیده گردید.
عشق و آرامش را مجالِ آمدن نیست حتی.
خدایا مارو بکش راحت شیم.

یکی بود ، یکی نبود.
قصه ما به سر رسید. کلاغه به هیچکس نرسید.