مطالب مرتبط با “شعر” در یکشنبه های بهشت
بارها میشه که میگی "میشه" اما نمیشه، خسته میشی، میبُری،
دوباره جون میگیری و دوباره باز رویاهات خاکستر میشن
دوباره باز جون میگیری و دوباره باز ...
مهم اینه که تو مسیری، ایمانتو حفظ کنی، ایمانت به خودت و به آرزوهات
سنگ شد.
خیره نگریستم.
سنگ نگاهم را در خود فرو میبرد و میکشت.
سنگ ،
ابری تاریکست
ابری چگال
که آبستن خاک است
سنگ
پایان نگاه است
پایان صدا
با تو به اوج نمی آید
زمین گیرَت میکند.
فاصله بین شمشیرهاست
استخر نگاه های ناپایا
هوا،
بیشتر از این دیگر
مانع انجماد نفس ها نیست
فرصتیست برای دودهای بازدمان
هوا،
اندیشه جنون آمیز زمین است
خیال دست نایافتنی هسته ای داغ و ملتهب
باید از این خانه بدر می شدم
چِل شب و چِل روز بسر می شد-م
به سفر خواهم رفت
به همان دایره ی سرخ بزرگ
که ببینم آیا.
که ببینم تو کجا.
از چه زمان.
با چه کسی.
که جوابی شاید
که تکانی شاید،
به سکونِ قفس ِ هرزه ی هر روزه ی من بنشاند.
پُرم از لحظه ی افتادن ِ برگ
پُرم از حادثه ای تلخ و بزرگ
...
پُرم از لحظه ی آتش به درخت
باید امروز شرابی بخورم
باید امروز سفر را به یقین،
به غروب و جاده،
به دل ِ خسته و دیوانه ی مهتاب و غزل وصل کنم
وقتی درو باز کردمو
از کوچه های خاکستری
برگشتم تو خونه ی رنگ و وارنگم
زندگی همینجا
پُشتِ اُپنِ آشپزخونه
داشت ظرفارو میشُست.
حادثه ی بد منم و
قلب ِ مشَدّد منم و
باش
که بیمار شویم ...
در من رخنه کرد
تا هرچند که پاییدم
در من نشست
زخم
چه بسا تیر و کمان
چه بسا بمب
صدای مرا از خودم پنهان کرد
نور را
معصومیت کوچک ِ مورچه ها را از من دزدید
لبریز بود، سر به سر، لب به لب
لبالب از تب، جنون و جنس
از افیونی شهوت انگیز
از مالیخولیای ِ قهرمانساز ِ تنهایی
اندوده بود از رنگ.
از برداری به آنسویِ زهدانِ خلوتِ خویش
اندوده بود از سوختگی های مدام
از زخم
دوره ای بود
از این ماه به آن ماه
قله های کم افراشته ی ترسا را فتح میکرد
آمیخته ای بود از جنونِ بکارتِ به یغما رفته و زهدِ دست نایافته
فرتوته، جوان دختری بود که سیمای آبگینه را هرگز یارای یافتنش نبود
و هرگز هیچ کوهی در دلش ریشه نپایید
اسیرِ دوران شد
اسیرِ ترس
اسیرِ تندیس های نایاب
وسعتِ خودش را دائما گز میکرد
میدانست
و گز میکرد
و هر روز، شک میکرد.
آنقدر دزدید - از خودش / از آب و خاک -
آنقدر دزدید
که نیست شد
که بودش
نابودِ ترس هایش شد
ایکاش فقط زندگی میکرد.
خدایا،
کجاست فرصتِ شادی، فراخ دستی کن
به سینه های پر از غم، دراز دستی کن
...
ای مصدر ِ آب
ای سپید
ای آغاز
ای سبکبال پیکره ی ِ زیبای ِ جاودانگی خورشید
ای شهادت ِ شب به طلوع
به کجا پرواز خواهی کرد؟
به کجا خواهی کوچ رفت
قبیله نامت را چگونه با سنگواره های گوشخراش ِ قیقاج تنها میگذاری؟
گندمگون ِ شرم آغوش
صدای ِ آب، صدای پاک ِ رفتن ِتوست
صدای ِ نخجیر ِ یک آه
صدای ِ دانه کردن ِ انار می آید.
پرواز کن
برو،
بگذار شمشیرهای آخته ام و بازیهای باخته شان به جان ِ هم بیارامند.
ای سبک، ای عشق.
چشمانت، لبخندت، دستانت را
تمام ِ خاطره ی ِ ابرگونه ی ِ خرامانت را کوله کن.
بکوچ،
سهمگین بکوچ،
در من توفانی
است.
(به تندرها گوش کن عزیمت کن.
و قبل از باران)
پ.ن. :توضیح اینکه اینها برای فرشته مهربانیست که اندیشه اش روحم را آن بالاها میپراند. جایی آنسوی بهشت.
من آن تنها
من آن با مرگ
من از آن ابتدا بی برگ
من اندوه توام
جیغ شباویزم
صدای تیشه در اعماق دهلیزم
دیشب خواب دیدم :
با تو خوابیدم ...
افسار ِ اسبت را بردار مهرخ
كَپَل هايت كه پشتش پهن شد
و ران هايت كه روي شكمش كِش آمد
به داستان برو،
به حجم،
به شعر من نيا.
به هركجا كه ميروي،
به شعر من نيا -
ديگه نميخوام هيچ شعري از كسي بخونم.
گرچه تا حالا هم زياد نخونده بودم.
وقتي كه اشعار ديگران رو ميخونم، تو لحظه هام به ذهنم و خيالم و حرفهام تجاوز ميكنن.
دلم ميخواد ناب باشم. بكر.
دلم نميخواد وقتي دستخوش احساساتم، حرفها و بداهه هاي آدم ديگه اي رو به خاطر بيارم و قرقره كنم.
ميخوام واژه هاي من از بطن گنگي و تازهگي احساسم، طبيعي به دنيا بيان. سزارين نشن.
در آينه صداي ِ خيسيست كه نفس ِ كوه را به آستانه ميبرد
و امواج ِ آبي ِ آسمان
در آينه درخت ِ سبزيست
من هستم
و مادا
پ.ن.1: اين چند خط بالا رو انگار كه خواب ديده بودم، بعد از اينكه از خواب بيدار شده بودم توي ذهنم بود.
گاهي اوقات يك نفر طوري محبت ميكنه و دركت ميكنه كه رفتنش برات خيلي سخت و غم انگيزه. اونوقت حس ميكني كه انگار بيشتر از اونچه كه تو دوسش داشتي، اون تورو دوست داشته.
پ.ن. 2: گاهي اوقات زندگيت پر از ايكاشها ميشه، ايكاشهايي كه همه به يك نفر ختم ميشن
پ.ن.3 :امروز غروب خيلي دلم ميخواست با فرشتهي مهربون حرف ميزدم.
پ.ن.4 : من خودخواهم؟ خودم احساس ميكنم در رابطه با "اون" بودم.
افسار
افسار ِ سبز
از گودي كمر تا كشاله ران
رعشههاي يك ناخودآگاه طولاني
سرسام
سرسام ِ زرد
طولاني
مثل انبر
در دندان ِ طلايي ِ كوه
از بادبادك تا هالي
تا عكس مجلههاي پوچ
مثل تقدير ِ پيشاني
مثل گل، روي سردري
از تو رفتن
سخن ِ درد خوشتر است؟
مرگ،
رگبار ِ غولآساي ِ اسبسوار
شيهههاي خوك
از سينهات تا ستاره صبح
بوسههاي ِ سگ
سگ،
هيچ جا سگ نيست
گربه هاي صد صاحب
لب هاي طعم ِ صد مرد ميدهند
مرد ِ سگ
مرد ِ هزار شك
جاي ِ يك دست روي ِ ديوار درد ميكند
لاي پاهاي دخترك
درد ميكند
كور باش
گربه ها هرگز نميميرند
كلاغ ها هم
و افسوس كه ارديبهشت هاي دماوند هم
مثل هرزگي هاي تو چهارفصلند
كه از مجنون تا من آمد
در گير بود
در دار بود
طناب به رعشه هايش بست
به پاي سگ
اسب، غزل به مهميز بست
داستاني سوار كرد
اسب
پاي پياده
بوسههاي سگ را با خود برد
تا كنار رودخانه
تا دلتاي ِ مرگ
اسب با يالهاي ِ مجعد
بدون ِ مرد
بي افسار
...
ما چه ساده آغوش خدا را به پيشاني خاك باختيم
و شعر گفتيم
در سوگ ِ غرور ِ تنديسوار ِ خويش
و از باد كه نسيان آور است
و آب كه سكر آور
و اندوه،
و شگرف كه چه كاسبپيشه خاطره اندوختيم و رنگ باختيم.
برايمان بگو
از نافلههاي بيدار،
از دانههاي متبرك و خوشبخت تسبيح،
و لمس لبريز و اقامه دستانت،
كه فاصلهها از ركوع تا سجودت،
به قامت ايستادهاند،
به نوبت،
كه عاشق عطرت،
سلام داد ...
برايمان بگو،
كه زمين،
مادر ِ بزرگ ِ پيشانيت،
از به قنوت ِ آن قامت ِ الله اكبر،
ذكر خواند
و تو تسبيح دانهكردي به جاي انار،
و تو بوسههاي مُهر را به ياد بيار
كه عاشق ِ عطرت،
سلام داد.
برايمان بگو
بگو كه اذانِ شفق، وَهم و خاطره نيست.
كه كدام مريم ِ عيسا
كه باكره نيست؟
بگو كه در قيام ِ آخر ِ حرفم،
كه سوره به حمد اقتدا ميكرد
كه باد نام مرا صدا ميكرد
كه عاشق ِ عطرت،
سلام داد ...
برايمان تو بگو،
از سكوت ِ سه ذكر،
به هفت پارهي سجاده
كه سجدهي فكر
كه باغ ِ چادر ِ سفيد ِ پر عشقت،
هزار ركعت ِ گل به تارك داشت.
به هفت فرصت ِ بيدار ِ تا سحرگه گفت:
بدان كه قضاي رفتنت ادا كردم
كه مشق ِ كفر و يقين،
دانههاي تسبيحت،
كه روي زمين،
بيصداي ِ تكبيرَت،
كه عاشق عطرت،
سلام داد ...
پريروز كاملا اتفاقي رفتيم كتابفروشي هاشمي پايين ميدون وليعصر، چندتا كتاب خريدم كه يكيش اسمش بود "كالي"، يك كتاب شعر بود، با نقاشي هايي كه شبيه اسطورههاي هندي بودن.
كتاب رو كه باز كردم يك شعر اومد كه از قضا از اون شعر خوشم اومد و كتاب رو خريدم،
وقتي خوندمش احساس كردم اون شعر بهترين شعرش بود، البته با حذف يك تكه از آخر شعر:
"مگر ميشود تو را اينچنين
خسته و زيبا و اثير
نبوسيد
و
رفت
..."
كه قطعه حذف شده هم اينه :
" ...
طلوعي نبودهام زينسان
عاشق بوييدنت
اي همه من "
شعر بالا و اين كتاب "شعر گونههايي از احمد بابك" هست. (به نقل از توضيحات خود كتاب) به همراه تجسماتي از مسعودرضا عظيمي
من ترجيح ميدادم كه آخرش يه طورِ بهتري بود.
شما مثل يك پرندهي رها، در اوجهاي دست نايافتني،
آنقدر با آرامش و بيدغدغه به نظر ميآييد
كه تماشاي ساعتهاي پرواز بيپايانتان
مرا در درياي شورِ اظطرابِ روزهايِ بيبالي غوطهور ميكند.
...
بانو،
مرا به دستهايِ بيرحمِ حادثه بسپاريد.
به آغوش منتظر امواج،
به يك مرگ زودرس،
بگوييد از آن بالاها يك خوابِ سنگين به سراغم بيايد
كه تمامِ اين شوقِ بيحاصلِ پرواز را
تسليمِ آرامشِ بيمحتوايِ تاريكش كند.
...
بگوييد يقينِ رفتنتان،
گرِهِ سختي به سقفِ كوتاهِ خيالم بزند
كه سنگينيِ تمامِ آرزوهايم را تاب بياورد
پ.ن:
امروز روز تولد "يكشنبههاي بهشت" است كه درواقع به مناسبت تولد ""فرشته مهربون" اين روز رو براش انتخاب كردم براي قدرداني از اينكه "وجود دارن" و وجودشون نقضي شد بر محالهاي ذهنم و براي احترام به وفاداريها و احساسهاي ناب و درك زيباشون از عشق و زندگي.
شعر بالا هم خطاب به ايشون هست.
