Home Archive About   

مطالب مرتبط با “فرشته مهربون” در یکشنبه های بهشت

هیچ

| | Comments (0) | TrackBacks (0)
یک چیزی رو داری به من یاد میدی، یک حقیقت رو. حقیقتی که همیشه دوست داشتم دروغ باشه. 
اینکه فکر کنم آدما چاره ای جز بزرگ شدن ندارن، بزرگ شدنای وحشتناک . توی دنیایی که همه چیزش مخلوطه، توی دنیایی که از بچگی توی مدرسه هاش بهمون میگن هیچ عنصری رو نمیشه بدون ناخالصی توی طبیعت پیدا کرد، فکر می کردم، آره، اشتباهی فکر می کردم میشه و من این کارو می کنم.
دارم خودم با دستای خودم روی این باور مرده خاک میریزم. دارم خاکش می کنم. باورهام رو، اعتقاداتم رو.
فکر نکن هر کاری که کردی کار درستی بوده. نه. متاسفانه، بله متاسفانه ما همه آدمیم و جزوی از همین طبیعت ناخالص. فکر نکن دوست داشتن یک نفر کافیه. نفس برای کسی بودن تو این دنیا، بریدن نفس یک نفر دیگه س. 
هر انتخابی یک فراره و ته هر فراری یک زندون دیگه. یک زندون متفاوت.
و همه ی اینها به خاطر اینه که مای لعنتی آدمیم و در یک ناخالصی بزرگ زندگی میچریم. همه اینها به خاطر اینه که دیوارهایی هست و آدمهای لعنتی دیگه ای هستن که پشت این دیوارا رو قرص کردن.
گاهی اوقات مثل الان. مثل الان که شما جواب منو نمیدین احساس میکنم هر چیز که به یک انسان هستی میده چیزی نیست جز وسیله ای برای غذابش. 
چه بسا که اصالت وجود در نیستی باشه. در ماهیتی که بودنش رو تنها میشه با بودن چیزهای دیگه نشون داد. ماهیتی خواستنی، عمیق، سبک، دور از دسترس، بیرنگ و بی وزن به نام "هیچ".
وقتی که احساس غم و نیستی داری، فکر نکن از زندگی یک قدم جلو افتادی، بدون که سالها از چیزی که اسمش زندگی هست عقبی.

نامه

| | Comments (0) | TrackBacks (0)
مدتهاست که از شما خبری نیست. از من اگر بپرسید, همتی گماشته ام به سلاخیِ عشق و کتاب هایی می خوانم که مثل کلاغِ قابیل, به زمین نوک میزنند.

نوستالژی

| | Comments (1) | TrackBacks (0)
انگار هزار سال ميشه كه ننوشتم، انگار همه همون چيزي شدم كه وقتي بچگيهام ميديدم ازش فرار ميكردم.
اين نه يك يادداشت صبحگاهيه و نه يك خاطره شبانگاهي، اين بازهم به سبك و سياق ِ هميشه، شبيه يك مرثيه بي ريشه است، شبيه يك كابوس تكراري (دلم خواست با خودكار بنويسم، انگار اينطوري اگه بارون بياد نوشته هام، مرثيه هام، شبيه اشك نميشن، شبيه " انگشت مهر" ميشن).
دلم، دستم به نوشتن نميره، دلم بدجوري گرفته، از شر كلمه ها خسته شدم.
رضا ميگه : صِرف "بودن" مهم و لذت بخشه. اما من ديگه دلم ميخواد يه‌كم نباشم، دلم  ميخواد يه چيز ديگه باشم، شايد يه پرنده كه آرزو داره، شايد هم يه ملودي كه بچه ها وقت بازي زمزمه ميكنن و خوشحال ميشن، مثلا : "انگشتر ِ فيروزه - خدا كنه بسوزه" بهم نمياد، نه؟!
تنهايي وقتي معني ميده كه اون بيرون همه خوشحال و سرخوش باشن، وقتي همه تنها باشن، تنهايي هم راضيم نميكنه، الان دلم ميخواد با همه فرق كنم، شايد اينطوري يه كسي، ناكسي، خواست منو تجربه كنه. اونوقت شايد من ازش فرار ميكردمو بهش ميگفتم : "برو، بذار تنها باشم، دست از سرم بردار"

خدا عجب آدم عجيبيه، با همه انگار سر ِ شوخي داره، اون خوب ميدونه براي " بد بودن" كِي خوبترين وقته. درگيرم، از خودم دورم، نميدونم كِي ميگذره. بابا پير شده، ما بچه ها بزرگ شديم، مامان هم پير شده، رنگ ِ پوستش تيره و صورتش چروك شده، اما تپه هاي " ترز"* هنوز هم تو بهار سبز ميشن،
برام دعا ميكنی؟! برام صلوات ميفرستي؟ به من فكر ميكني؟ گاهي؟!
دلم ميخواد ديوونه بازي درآرم، دلم ميخواد عجيب غمگين شم، اونقدر كه نور خورشيد و فرشته مهربون به فكرم بيافتن.
ايكاش يه آهنگي بود كه شبيه يك پرنده‌ي پر از آرزو بود كه تو يه هواي سرد، حواس خودش  رو از غصه‌هاش پرت ميكنه و ميره تو خيال، اونقدر كه وقتي پرنده‌اي از كنارش رد ميشه با خودش ميگه : "اين احمق به چي لبخند ميزنه؟!".
چي شد كه اينطوري شد؟ چرا من اينقدر خسته شدم پس؟ من كه همش پر از نور و اميد بودم.
بزنم برم بيرون؟ برم يه هوايي بخورم؟ يعني ميگي بهتر ميشم؟
داره نم نم ميباره، شمع روشن كردم، ما همه تو " بلوغ " گم ميشيم، اما فقط بعضيامون پيدا ميشن.
پس چرا هيشكي منو پيدا نميكنه؟ چرا گاهي طوفان ميشه؟ گاهي بارون مياد؟
چرا هميشه يك چيزي هست كه غصه ها و قصه هاي تو در برابرش پوچ و بي معني به نظر برسن؟ حتي براي خودت.

---------------------------------------------
* : ترز (Terez) =  ارتفاعات اطراف سرزمين آبا و اجداديم.

...

| | Comments (1) | TrackBacks (0)
این روزها جای خالی شما بدجوری حس می شود.
این روزها برای شادی چقدر جا کم شده. از بخت بد ما بود که شما را نمی دانم کجای تاریخ از دست دادیم یا که از بخت خوشِ شما که رخت از روزگارِ آزگارِ سیاه ما بستید.

رویای من تو نبودی. تو در رویای من بودی. تو بودی و خیلی چیزهای دیگه، خیلی روزهای خوب. یک کلبه جنگلی روی یک تپه بین درختای گردو و بلوط و ولیک و انجیلی، کنار دشتی که با شالیزار فرش شده بود. کنار خدا.
دود از دودکش کلبه بلند بود. هوا خنکای عصر رو داشت، وسطای بهار بود، وسطای اردیبهشت، ما هردو گرم کار بودیم. من گفتم : «بهار فصل جفت گیریه» - دوتا قوش بود یا قرقی، نمیدونم، توی آسمون دنبال هم میکردن.
وقتی نگاهمو از آسمون به طرف تو برگردوندم، داشتی نگاهم میکردی و لبخند میزدی، یه لبخند گرم و سرخ، پیشونیت عرق کرده بود.


Caprice معنای زیبایی داره.
این واژه به معنای هوس، تمایل، دلخواسته، وهم، تغییر ناگهانی و زودگذره.
به نوعی این واژه برای من تعبیر میشه به یک لحظه دلخواه و زودگذر. این اسم رو "فرشته مهربون" انتخاب کرده بودن که برازنده این گالری عکس آنلاین هست.
همه اینها رو گفتم تا بگم گالری عکس یکشنبه های بهشت اینجاست و اسمش هم Caprice هست.
یک دونه هم به این مربع های بالا اضافه شد!
برای دوستانی که فیدخوان هستن این هم آدرس فید Caprice هست:
Caprice - A Photo Gallery

بوی باد

| | Comments (1) | TrackBacks (0)
Caprice - A Photo Gallery

. . .

اینجا در این سکوت

هیهات

تنت بوی باد میدهد و

آسمان بویِ نَم

بی هیچ "آمد"ی

تمامِ خاک

رد پای رفتن

هیهات ...

حضور

| | Comments (2) | TrackBacks (0)

سلام فرشته ي زيباي مهربان
بايد من را ببخشي كه هميشه همه درد و دلها و غصه هايم را به شما ميگم. البته معمولا چيز ِ ديگري هم در بساط ندارم!
چون شما تنها كسي هستيد كه وقتي به حرفهايم گوش ميكنيد آخَرَش نميگوييد "... البته همه آدمها غصه و درد دارن اما غم و غصه نِسبيه و ..." و يا " كوتاهي از خودت بود همه آدمها ممكنه بد باشن يا خوب، اين تويي كه بايد زرنگ باشي و ...".
بله، شما نه تنها به خودِ من، بلكه به همه غُصه ها و قِصه هاي من احترام گذاشتيد. به صادق بودن و ساده بودن من احترام گذاشتيد.
حالا اينها را بهانه كردم كه بگويم دلم تنگ شده، براي روزهاي آفتابي، براي روزهايي كه من با هيجان از چيزهاي جديدي كه ياد گرفتم بگويم و شما با سخاوت، لبخند خوشحاليتان را از من دريغ نكنيد.
ايكاش كه ميشد ساعت ها با شما حرف بزنم. آنقدر كه وقتي خواستم برايتان خاطره اي از گذشته بگويم، آن گذشته هاي دورم هم خاطراتي باشد كه شما در آنها حضور داشتيد.

 

ای مصدر ِ آب
ای سپید
ای آغاز
ای سبکبال پیکره ی ِ زیبای ِ جاودانگی خورشید
ای شهادت ِ شب به طلوع
به کجا پرواز خواهی کرد؟
به کجا خواهی کوچ رفت
قبیله نامت را چگونه با سنگواره های گوشخراش ِ قیقاج تنها میگذاری؟
گندمگون ِ شرم آغوش
صدای ِ آب، صدای پاک ِ رفتن ِتوست
صدای ِ نخجیر ِ یک آه
صدای ِ دانه کردن ِ انار می آید.

پرواز کن
برو،
بگذار شمشیرهای آخته ام و بازیهای باخته شان به جان ِ هم بیارامند.
ای سبک، ای عشق.
چشمانت، لبخندت، دستانت را
تمام ِ خاطره ی ِ ابرگونه ی ِ خرامانت را کوله کن.
بکوچ،
سهمگین بکوچ،

در من توفانی
است.

(به تندرها گوش کن
و قبل از باران)
عزیمت کن.


پ.ن. :توضیح اینکه اینها برای فرشته مهربانیست که اندیشه اش روحم را آن بالاها میپراند. جایی آنسوی بهشت.

يك نفر!

| | Comments (7) | TrackBacks (0)

يك جايي، يك نفر هست كه تا شعاع چندين هزار كيلومتري اطرافش
آدم ميتونه مطمئن باشه كه هنوز،
عشق، ايمان، محبت، انسانيت، اعتماد ِ متقابل، شوق زندگي و خوشحالي ِ از ته ِ دل،
فقط مال ِ تو كتابا نيست.

امروز روز خوبيست كه من در انحناي پنجره زنداني نيستم كه آفتابي ملايم مثل آنكه بخواهد نوازشم كند، صبح را به ارمغان آورد.
امروز و از امروز تا هميشه آسمان دلم آبيست و تو درست آن بالا وسط اين آسمان مي‌درخشي، مثل خورشيد در تابستان و من، مثل درخت، مثل باغ، سرخوش از آفتاب ِ پرمهرت، مستانه به آسمان ميخزم.
آسمان،
بستر خورشيد است.

خلسه 1

| | Comments (2) | TrackBacks (0)

برايمان بگو
از نافله‌هاي بيدار،
از دانه‌هاي متبرك و خوشبخت تسبيح،
و لمس لبريز و اقامه دستانت،
كه فاصله‌ها از ركوع تا سجودت،
به قامت ايستاده‌اند،
به نوبت،
كه عاشق عطرت،
سلام داد ...

برايمان بگو،
كه زمين،
مادر ِ بزرگ ِ پيشانيت،
از به قنوت ِ آن قامت ِ الله اكبر،
ذكر خواند
و تو تسبيح دانه‌كردي به جاي انار،
و تو بوسه‌هاي مُهر را به ياد بيار
كه عاشق ِ عطرت،
سلام داد.

برايمان بگو
بگو كه اذانِ شفق، وَهم و خاطره نيست.
كه كدام مريم ِ عيسا
كه باكره نيست؟
بگو كه در قيام ِ آخر ِ حرفم،
كه سوره به حمد اقتدا مي‌كرد
كه باد نام مرا صدا مي‌كرد
كه عاشق ِ عطرت،
سلام داد ...
برايمان تو بگو،
از سكوت ِ سه ذكر،
به هفت پاره‌ي سجاده
كه سجده‌ي فكر
كه باغ ِ چادر ِ سفيد ِ پر عشقت،
هزار ركعت ِ گل به تارك داشت.

به هفت فرصت ِ بيدار ِ تا سحرگه گفت:
بدان كه قضاي رفتنت ادا كردم
كه مشق ِ كفر و يقين،
دانه‌هاي تسبيحت،
كه روي زمين،
بيصداي ِ تكبيرَت،
كه عاشق عطرت،
سلام داد ...

تولد

| | Comments (3) | TrackBacks (0)

شما مثل يك پرنده‌ي رها، در اوج‌هاي دست نايافتني،
آنقدر با آرامش و بي‌دغدغه به نظر مي‌آييد
كه تماشاي ساعت‌هاي پرواز بي‌پايانتان
مرا در درياي شورِ اظطرابِ روز‌هايِ بي‌بالي غوطه‌ور ميكند.
...
بانو،
مرا به دست‌هايِ بي‌رحمِ حادثه بسپاريد.
به آغوش منتظر امواج،
به يك مرگ زودرس،
بگوييد از آن بالاها يك خوابِ سنگين به سراغم بيايد
كه تمامِ اين شوقِ بي‌حاصلِ پرواز را
تسليمِ آرامشِ بي‌محتوايِ تاريكش كند.
...
بگوييد يقينِ رفتنتان،
گرِهِ سختي به سقفِ كوتاهِ خيالم بزند
كه سنگينيِ تمامِ آرزوهايم را تاب بياورد

پ.ن:
امروز روز تولد "يكشنبه‌هاي بهشت" است كه درواقع به مناسبت تولد ""فرشته مهربون" اين روز رو براش انتخاب كردم براي قدرداني از اينكه "وجود دارن" و وجودشون نقضي شد بر محال‌هاي ذهنم و براي احترام به وفاداري‌ها و احساس‌هاي ناب و درك زيباشون از عشق و زندگي.
شعر بالا هم خطاب به ايشون هست.