مطالب مرتبط با “مادا” در یکشنبه های بهشت
در من رخنه کرد
تا هرچند که پاییدم
در من نشست
زخم
چه بسا تیر و کمان
چه بسا بمب
صدای مرا از خودم پنهان کرد
نور را
معصومیت کوچک ِ مورچه ها را از من دزدید
لبریز بود، سر به سر، لب به لب
لبالب از تب، جنون و جنس
از افیونی شهوت انگیز
از مالیخولیای ِ قهرمانساز ِ تنهایی
اندوده بود از رنگ.
از برداری به آنسویِ زهدانِ خلوتِ خویش
اندوده بود از سوختگی های مدام
از زخم
دوره ای بود
از این ماه به آن ماه
قله های کم افراشته ی ترسا را فتح میکرد
آمیخته ای بود از جنونِ بکارتِ به یغما رفته و زهدِ دست نایافته
فرتوته، جوان دختری بود که سیمای آبگینه را هرگز یارای یافتنش نبود
و هرگز هیچ کوهی در دلش ریشه نپایید
اسیرِ دوران شد
اسیرِ ترس
اسیرِ تندیس های نایاب
وسعتِ خودش را دائما گز میکرد
میدانست
و گز میکرد
و هر روز، شک میکرد.
آنقدر دزدید - از خودش / از آب و خاک -
آنقدر دزدید
که نیست شد
که بودش
نابودِ ترس هایش شد
ایکاش فقط زندگی میکرد.
چه روزهای عجیبی. چه روزهای تکراری و عجیبی.
شاید که اگه تو جای من بودی با همه دشمن میشدی. شاید که اصلا مرده بودی. یه چیزی این پرو بال منو بسته. یه چیزی داره خونمو میخوره.
"خون آشام" حقیقت داره. وجود داره. درسته که یک افسانه هست اما تصویر ماورایی از یک واقعیته.
خون آشام از خوردن خون آدمها جون میگیره و اونها رو با اینکار تبدیل به یک خون آشام دیگه میکنه. انگار که اون آدمها نمیتونن از شر چیزی که تو وجودشون هست دیگه راحت بشن.
نمود همچین چیزی تو واقعیت ِ دورو بر ِ ما، آدم های بدذاتی هستن که از بد بودن و بدی کردن شرم ندارن. کسایی که با چشمای باز و با فهم کامل از کاری که میکنن به معصومترین و ساده ترین ذهن و روح حجوم میبرن و از لک کردن ِ سپیدی هاش ارضا میشن.
و من الان درست دارم لحظه ای رو به یاد میارم که یه خون آشام دندوناش رو فرو کرد درست همینجا، همینجای گردنم رو که الان دستم روشه
حالا بعد از چند سال با اینکه زنده موندم اما احساس خوبی ندارم. هنوز خون آشام نشدم اما شاید که نزدیکه. فرشته مهربون که منو پیدا کرد کلی کمک کرد بهم. اما ...
یعنی آخر ِ این پاکنویس ها چی میشه؟
لحظه هایی در زندگی هست که احساس میکنی تمام محبت و عشقی که ابراز کردی به یک تکه سنگ بوده.
برای خیلی ها پیش میاد
مهم اینه که این چیزی از شاءن تو و دل ِ پاکت کم نکنه.
کم نیستن کسایی که چشمشونو روی داغون شدن ِ دیگران میبندن و اینطوری میخوان دنیاشونو قشنگ کنن.
ایکاش که بتونم اینطوری نباشم, حالا هرچقدر هم که بهم بدی کنن و عذابم بدن. ایکاش که بتونم خوب باشم.
امروز در من یک پایان و پس از اون یک آغاز ثبت شد.
امروز از یه تکه سنگ جدا شدم.
من آن تنها
من آن با مرگ
من از آن ابتدا بی برگ
من اندوه توام
جیغ شباویزم
صدای تیشه در اعماق دهلیزم
دیشب خواب دیدم :
با تو خوابیدم ...
افسار ِ اسبت را بردار مهرخ
كَپَل هايت كه پشتش پهن شد
و ران هايت كه روي شكمش كِش آمد
به داستان برو،
به حجم،
به شعر من نيا.
به هركجا كه ميروي،
به شعر من نيا -
پِلرتيشيا داشت دعا ميكرد كه : "خدايا چرا اون آدمي كه من عاشقش بشم رو نميفرستي پس؟"
خدا هم كه ديگه كلافه شده بود آسمونو زد كنار و گفت: "اون چشاي لامصبتو بازكني ميبيني كه الان بغلِ دستت نشسته"
در آينه صداي ِ خيسيست كه نفس ِ كوه را به آستانه ميبرد
و امواج ِ آبي ِ آسمان
در آينه درخت ِ سبزيست
من هستم
و مادا
پ.ن.1: اين چند خط بالا رو انگار كه خواب ديده بودم، بعد از اينكه از خواب بيدار شده بودم توي ذهنم بود.
گاهي اوقات يك نفر طوري محبت ميكنه و دركت ميكنه كه رفتنش برات خيلي سخت و غم انگيزه. اونوقت حس ميكني كه انگار بيشتر از اونچه كه تو دوسش داشتي، اون تورو دوست داشته.
پ.ن. 2: گاهي اوقات زندگيت پر از ايكاشها ميشه، ايكاشهايي كه همه به يك نفر ختم ميشن
پ.ن.3 :امروز غروب خيلي دلم ميخواست با فرشتهي مهربون حرف ميزدم.
پ.ن.4 : من خودخواهم؟ خودم احساس ميكنم در رابطه با "اون" بودم.
حكيمي را پرسيدند : خوشبختي چيست؟
حكيم سرفه فرمودند و گفتند: " خوشبختي آن است كه فردي متشخص و هنرمند براي شما يك كانورس ِ مخمل كبريتي ِ آجري انتخاب كنند با يك جوراب ِ سبز ِ لجني"
مريدان دقايقي سكوت كرده و به حكيم نگريستند و سپس مكان را ترك كردند.
پ.ن. : فردا تولدمه
آيه : فراموشكاران به جَهَندَم ميروند "قرآن ِ رديف - صفحه 28"
پ. ن. 2 : خوشحالم
افسار
افسار ِ سبز
از گودي كمر تا كشاله ران
رعشههاي يك ناخودآگاه طولاني
سرسام
سرسام ِ زرد
طولاني
مثل انبر
در دندان ِ طلايي ِ كوه
از بادبادك تا هالي
تا عكس مجلههاي پوچ
مثل تقدير ِ پيشاني
مثل گل، روي سردري
از تو رفتن
سخن ِ درد خوشتر است؟
مرگ،
رگبار ِ غولآساي ِ اسبسوار
شيهههاي خوك
از سينهات تا ستاره صبح
بوسههاي ِ سگ
سگ،
هيچ جا سگ نيست
گربه هاي صد صاحب
لب هاي طعم ِ صد مرد ميدهند
مرد ِ سگ
مرد ِ هزار شك
جاي ِ يك دست روي ِ ديوار درد ميكند
لاي پاهاي دخترك
درد ميكند
كور باش
گربه ها هرگز نميميرند
كلاغ ها هم
و افسوس كه ارديبهشت هاي دماوند هم
مثل هرزگي هاي تو چهارفصلند
كه از مجنون تا من آمد
در گير بود
در دار بود
طناب به رعشه هايش بست
به پاي سگ
اسب، غزل به مهميز بست
داستاني سوار كرد
اسب
پاي پياده
بوسههاي سگ را با خود برد
تا كنار رودخانه
تا دلتاي ِ مرگ
اسب با يالهاي ِ مجعد
بدون ِ مرد
بي افسار
...
ما چه ساده آغوش خدا را به پيشاني خاك باختيم
و شعر گفتيم
در سوگ ِ غرور ِ تنديسوار ِ خويش
و از باد كه نسيان آور است
و آب كه سكر آور
و اندوه،
و شگرف كه چه كاسبپيشه خاطره اندوختيم و رنگ باختيم.
از چه ميخواهي بشنوي دوست من.
از همه خوشبختيهايي كه هرگز حتي به اندازه يك فصل دوام نياوردند.
از همه آنچه كه روزگاري معصوميت بود و يا شايد هرگز چيزي به اين اسم وجود نداشت.
از يك گمِ پر قصه چه ميپرسي كه بغضش ميشكند و از تنهايي و ماليخولياي احساسش لبريزت ميكند از پوچي بي انتهاي مردگيش.
از احوالات من كه بپرسي بايد بگويم روزي ملالي نبود جز دوري شما اما ديگر گذشته از ما اين قصههاي علي كوچولوها و حوضشان.
ديگر اينجا لابلاي آن چند كيلو گوشت و پوست و استخوانِ به هم ماسيده، خون سرخ بهار و شقايقهاي گرم دماوند حركتي ندارد.
من كه باشم، كه از چه بگويم ...
مردهام راستش را بخواهي، به گمانم چندصباحي ميشود.
يك روز صبح وقتي كه بيدار شدم ديدم ديگر كسي مرا نميبيند.
شايد اگر اينجا بودي باز هم مثل هميشه ميبافتم برايت كه " بد نيستم، مثل هميشهام، ..."
شايد اگر اينجا بودي برايت نميگفتم كه از اين زنجه مورههاي هميشگيم خسته شدهام. و حتي از هرازگاهي رل خوشخت را بازي كردن هم به ستوه آمدم.
بيپرده بگويم برايت، شدهام جاي خالي تمام رفتهها،
و شايد اگر با خودم بيشتر خلوت كنم و تو را نديد بگيرم آرام و آهسته بي آنكه كسي بشنود همراه نفسي كه بيرون ميآيد خواهم گفت : "دلم براي هيچكس تنگ نميشود ديگر"
من از هيچستان نميگويم
از همان زخمهايي ميگويم كه مثل خوره روح آدمي را ... .
از لكههاي يك جفت دست روي ديوار آن خانه نمور قديمي من ذره ذره بغض ميانبارم در اين حنجره خاكي
از رنگهاي درهم يك گليم كه قد نشستن دوتاييمان هم جا نداشت كلي لحظه بيرنگ را ميكشم گاهي.
آن آينه روري ديوار پيرترم نشان ميدهد. دسته گلي كه شش ماه است خشكيده كنج اتاق، صبحِ هر روزم را به پوزخندي رنگينتر ميكند.
اين آلبوم خاطرات ما مرثيهپرور است، زخمها را خوب ميانبارد. خوشيها را هم ميگذارد پاي حواسپرتي گزمه.
آلوده هرزگري اين جماعت بيصبح شدم. تو شايد از پنجره، گنداب بلوغ بيفكر اين آسمانيان بيبال! را ديده باشي، من اما جايت خالي يك نفس عميق زير پسآبهايش كشيدم.
صداي مادهگربهها و نرهگاوهاي اول بهار توي گوشم زنگ ميزند. فصل جفتگيري خلايق اينجا وقتياست كه از زير يا روي قبلي برخاستهاند.
مثل ماهيقرمزهاي هميشه گداي توي حوض ميمانند اين دختركان سيمين ساق و سرخصورت اين دوروبر.
من آخرين هديهاي را كه برايش گرفتم و او هيچ وقت به تنش نكرد هميشه براي اينكه نبينمش جايي قايم ميكنم كه دم دست باشد!
من خشكي اين زخمها را هر روز تازه ميكنم تا يادم بماند اين تن پاك كي و كجا آلوده عرقهاي آن تن دوست و دشمن آشنا شد!!
يادم بماند وقتي كه مثل مار توي اين آغوش پيچ و تاب ميخورد دلش براي گرمي اين سينه بيكلك تنگ نشده بود،
آخر از چه ميخواهي بشنوي؟؟!!
من نميخواهم بميرم.
من گريه ميكنم. يك آن تمام ميشوم اشك و ميريزم ...
گريزي نيست و هرگز نبود.
پدر ميخواست من به تنهايي عادت كنم. اين را از سنگيني دستهايش همان روزگار بچگي فهميدم و همين بود كه مرا عاشق همه ديدگاههاي چركين از زندگي كرد.
پدر زندگي را با گوشت و پوست و استخوانش فهميده بود.
من هم انگار كم كم دارم ميفهمم.
اينجا جاييه كه تورو فرياد ميزنم، جاييه كه هميشه واست مينويسم كه اگه دلتنگت شدم بخونمش
اگه يه روز يه جاي دور هوس همه اون روزاي خوبمون به سرت زد...
ولش كن اين حرفاي كليشهاي رو ...
اينجا فقط و فقط واسه اينه كه حرف بزنم. ايكاش بخونيش.
اينجا زمان نميگذرد
ميلولد، ميغلتد و حتي گاهي به عقب ميرود.
من ديگر در انتظار هيچ كس و هيچ چيز نيستم، جز تو،
جز بهاري كه با تو ميآيد، ...
"چشمامو ميبندم ..."
"بي رويا ... ميميرم ..."
تو كجايي؟ ...
هيچ خبري ازت ندارم، نميدونم چند وقته، هيچي، حتي يه خط نوشته ساده ...
اي مه من ... اي بت چين، اي صنم،
لاله رخ و ... زهره جبين، اي صنم،
تا به تو دادم دل و دين، اي صنم،
بر همه كس گشته يقين، اي صنم،
من زتو دوري نتوا ...... نم ديگر
جانم از تو صبوري نتوا.....نم ديگر*
...
بايد اين بغض دلتنگي اينجا بتركه.
نه ميشه گفت كه نيستي، كه سرشار از توام، كه هر لحظه پر از توام.
و نه ميشه گفت كه هستي، كه كم ميارمت هر روز، كه پس چرا دلتنگتم؟
--------
* اين غزل از حافظ هست ولي منظور من از اين طرز نوشتن تصنيف زيباي "بت چين" استاد شجريانه. (يادش به خير)
يه روز يكي خواست يكيو فراموش كنه
ولي چون آدماي خوبو نميشه هيچ وقت فراموش كرد
بايد يجوري خرابش ميكرد.
يه روز يكي خواست يكيو داشته باشه
اما چون نتونست، چون نيتش پاك نبود گفت:
نيت مهم نيس، عمل مهمه
يه روز يكي دلش واسه يكي تنگ شد
ولي چون قبلا با اون آدم روراس نبود
تصميم گرفت كه اون آدم ديگه تو ذهنش آدم خوبي نباشه
يه روز يكي درد داشت و غصه
و فكر ميكرد اگه با ديگرونم همونطوري رفتار كنه كه آدم بداي زندگيش باهاش كردن
حتما حالش خوب ميشه.
يه روز يه جاي اين دنياي كوچيك
يه آدم كوچيك
واسه يه آدم كوچيك ديگه
دروغاي بزرگ گفت
و فكر كرد اين يعني عشق
افسوس
يه روز يه روز جمع شد و جمع شد
تا رحمهاي دوستي آبستن نفرت شد
افسوس
آدم كوچولوها واسه ديدن همه آدما،
خوب و بد،
فقط يه عينك داشتن.
حيف شد
يه روز يه هوس، يه چيز كه قبلا "اشتباه من" بود و بعدا اسمش شد :"جسارت يائسه نموندن" بكارت احساس رو با ورزاي بيبيضهاي شخم زد.
حيف شد.
من و تو،...، ما حيف شد.
گم شد، همه چيز، لابلاي ماسكا، لابلاي شك، لابلاي حسادت و دروغ
و بالاخره گردن مسگر شوشتري رو بجاي آهنگر بلخي زدن..
كمانگير من، چشمهاي تيزبين تورو كم داشتم كه نرفته ته خط رو ببينم، روزي كه به من گفتي:
داستان تو، داستان من بود الان، اگه ميموندم و ميگفتم دوست دارم.
ايكاش اينطور نميشد.
ايكاش چيزاي خوب رو هم با اون شمشير دشمن شكن نميرونديم.
چشماي ستاره چند تا تيله داشت و يكي دوتا دوست كه خرمگس بودن.
آدماي عاقل يه روز به چشماي ستاره گفتن:
- آهاي چشماي ستاره، چرا غصه ميخوري؟
- آخه دلم تنگه، حواسم نبود، تيلههاي خوشگل و خرمگسامو كوتولههاي بدجنس دزديدن و بردن واسه كسي كه ميگن هميشه ميخنده.
- غصه نخور، دواي دردت پيش ماس.
- چي؟ چيكار كنم؟
- ميدوني چيه؟ بيا پيش ما، ما ماسكايي داريم كه هميشه ميخندن، بهت اداهايي ياد ميديم كه هركي ببينتت دعوتت كنه به جاهاي خوب. تو بيا پيش ما، ما بهت ياد ميديم چيجوري وسط اينهمه گرگ زندگي كني.
آدماي عاقل چشماي ستاره رو دزدين. چشماي ستاره باهاشون از داغ دلش گفت، از تيلههاو خرمگسا. بهشون خنديد، باهاشون رقصيد و بالاخره ماسك زد و از پشت ماسك هميشه خندانش داد زد. گفت:
- از تيله ها متنفرم، از خرمگسا حالم بهم ميخوره. من شادم و همه غولا دوسم دارن و منو به جاهاي خوب دعوت ميكنن!!! آهاي خرمگساي زشت، صداتون آزارم ميده، ارتفاع روياي شما در حد پرواز يك مگس بود.
روياي خرمگسا چشماي ستاره بود اما نه اينطوريش...
سالهاي دور،سالهاي بعد، وقتي كه تفهايي كه به دوستامون انداختيم خشك شد ...
وقتي كه وسط خروار خاطرات آزمون و خطا گرفتار تله زمان شديم. وقتي كه پير شديم،
وقتي كه از وسط همه چمنزارهاي كشف نشده گذشتيم و لذت يائسه نموندن رو تا درد آخر چشيديم،
مطمئنم چشماي ستاره، مطمئنم كه از تصميم اون آدماي عاقل پشيمون نيستي
مطمئنم كه حسرت چشيدن يه لحظه بيماسك و بي بازي رو نميخوري
مطمئنم كه ديوونه نميشي و سر به بيابون نميذاري بگي:
- " آي خدا ، دوسش داشتم، دوسش دارم، دلم گرفته، دلم بدجوري واسش تنگ شده، ايكاش اشتباه نميكردم..."
مطمئنم چشماي ستاره.
پرم از اضطراب و پريشوني و تشويش، از آينده نزديكي كه نميدونم قراره چه اتفاقي توش بيافته ميترسم_ گيجم و داغون.
احساس آدمي رو دارم كه فكر ميكنه بايد چكاركنه و بعد از انجام اون كار تازه ميفهمه تر زده _
دست خودم نيست _ انگار هر حركتي بكنم يه جوري به يه نقطه سياه منتهي ميشه _
برعكس اين حس بدي كه دارم دوست دارم الان يه متن قديمي رو كه فكر ميكنم يخورده ميتونه يه نفررو بخندونه اينجا بگذارم _
يه نفر كه لبخندش برام به هيچ چيز فابل تشبيه نيس _
آهاي "اون يه نفر" اميدوارم برات لبخند بياره _ وگرنه مجبورم با اين يكي انگشتم كه خيلي ترسناكه قلقلكت بدم _
...
واقعا بعضي چيزا توش يه حكمتي هست _ داشتم فكر ميكردم اگه بجاي 10 تا انگشت (5 انگشت در هر دست) دو تا انگشت داشتيم (يك انگشت در هر دست) چه اتفاقي تو دنيا ميافتاد كه چيزاي جالبي به ذهنم رسيد :
1 . به جاي شمارش در مبناي ده الان بايد در مبناي دو ميشمرديم_
2 . به جاي "ده" بايد ميگفتيم "دو" _
3 . بنا به مورد شماره 1 احتمالا كامپيوتر خيلي زودتر از اينا اختراع ميشد _
4 . ديگه مجبور نبودم هر دفعه از يكي سؤال كنم تا يادم بياد انگشتي كه حلقه ازدواج بهش ميزنن كدومه _
5 . چيزي به اسم مشت وجود نداشت و از اين جهت دندانهاي استكبار هي خرد نميشد _
6 . چون مشت وجود نداشت ورزش بوكس هم اصلا اختراع نميشد و مردم جاي اينكه با هم بوكس كنن، انگشت ميكردن تو چش هم! (البته اين ميتونه در مورد شماره 5 هم بكار بره) _
7 . چون تعداد انگشتان دست تو دنيا به يك پنجم كاهش مييافت، در نتيجه كار پليسها هم آسونتر ميشد و احتمالا آمار جرم پايين ميومد _
8 . احتمالا هميشه سر اينكه يكي به يكي ديگه بيلاخ داده يا براش دست تكون داده دعوا ميشد_
9 . هنوز نتونستم راه حل مناسبي براي موال (دستشويي) پيدا كنم _
10. خيلي از كاراي مهم سخت و غير ممكن ميشد (مثل درست كردن نيمرو) و خيلي از كارها هم آسون و سهل الوصول ميشد (مثل پاك كردن گوش و انگشت كردن تو دماغ يا جاهاي ديگه ...) _
"ديوار كه ميرفت_
پنجره را هم با خود برد"
و من اينبار در وسعت بيحدي محصور شدم
كه هر لحظه به من تجاوز ميكرد _
من سالها زيستهام
و پير شدهام _
من ميدانم كه خرمگسها
شبها پروانه ميشوند
و روزها را تاب نميآورند _
هرزگي واژه بيشتر از آن است
كه قداست اين بيپردگي را به تصوير كشد _
آغوشت را به روي سينهام بگشا
تا از اينسوي ديوار شيشهاي
هر روز انتظار پروانهها را شعر كنم
و برايت مثل ماهيها حرف بزنم _
--------------------------------------------
دو خط اول تضميني از يكي از اشعار رضا آخوندي است.
ديوانه كسي است
كه ميخندد.
او هميشه ميماند،
تا همه ميروند.
من و تو اما آنقدر ميمانيم تا ديوانهها هم ميروند.
تو بگو،
فرق من و تو در چيست؟
در چه چيز،
منظور "گل سرخ" بيان ميگردد؟
به كجا بايد رفت،
تا كه شايد نفسي تازه كني؟
و طراوت كه تمناي نگاهم از توست،
در كجاي لحظَهها گم ميشود؟
مهر،
زمستان غليظياست كه در دست دلت همواره
در پي دهكدهاي بي برف است.
عشق،
اندوه، نگاهيست كه بر پيكرهات ميلغزد . (كاش ميشد ميماند)
سايهات مثل گلي ميرويد.
تو ولي در قفسي.
نفست درد و دلي بي حد است،
مرده آن دل كه دلي بيدرد است.
زخم بسيار بياور
زخم بسيار بياور كولي
امشبم دل، كه دلي پردرد است.
مرد مرده، دست بي انگشت بود
زير باران، سايه تو خشك بود
موج دريا،
در حضورش گم شدم
سيل بوسه، حاصلش يك مشت بود
وقفه در اندوه من جايز نبود
لحظه لحظه زندگي چون فحش بود
لذت تسخير قلب حلقهات
آرزوي دست بي انگشت بود