Home Archive About   

مطالب مرتبط با “نثر” در یکشنبه های بهشت

"گفتن" بدترین چیز است. این به من ثابت شده است. اصلن برای همین هست که امثال ما وبلاگ مینویسند. برای اینکه بدترین چیز گفتن و حرف زدن است. آنهم توی صورت دیگران.
آدم هایی به غیر از ما، دوست دارن بهشون دروغ بگی. دوست دارن وقتی ازشون دلگیری، توی صورتشون نگاه کنی و لبخند بزنی و هیچی نگی، به این امید که روزی شاید خودشون بفهمن، که هیچ وقت هم نمیفهمن. یعنی اصولن اگه فهمش رو داشتن کار به اینجا نمی کشید.

اصلن خیلی ها هستن که اگه بهشون دروغ نگی نمیتونی بهشون سلام کنی! 

بله! من در این زمینه به کشف و شهود رسیدم که هیچ بنی بشری از اینکه عیبش، ایرادش، ضعفش، بدی هاش و یا بی معرفتی هاش رو بهش بگی خوشش نمیاد که هیچ، ناراحت هم که میشن هیچ، از تو متنفر هم میشن و بالاخره یک روز تلافی‌اش رو سرت در میارن. علی الخصوص کسایی که بهت میگن : "تو دوست خوبی هستی که ایراداتم رو بهم میگی، بقیه نمیگن" یا "بهم بگو، من ناراحت نمیشم" هروقت این حرفارو شنیدی بدون به این معنی هست که "مواظب باش نباید چیزی بگی".

"حرف" چیزی هست که نباید بگی و "دوست" کسی که هنوز دشمنت نشده. اما هنوز

این آداب زندگی مریض هست که این روزها زیاد آدم هایی رو می شناسم که به این سبک زندگی میکنن و اتفاقن خیلی مدرن هم به نظر میرسن. کسایی که خیلی مریضن. خیلی بدحال. کسایی که حتی تحمل خودشون رو ندارن. کسایی که فقط یاد گرفتن چطور حق به جانب جلوه کنن، چطور شبها شعارهای سبز بدن و و روزها دروغ های احمدی نژادی بگن. کسانی که در خراب کردن استادن و هیچ سررشته ای از ساختن ندارن.
آدم هایی وجود دارن در اطراف ما که به عکس های قشنگ نگاه میکنن و به موسیقی های خوب گوش میدن و کتاب های مهم میخونن اما ذره‌ای از این زیبایی‌های موجود در اینها به درونشون راه پیدا نمیکنه. اگه بخوام تشبیه کنم باید بگم زندگیشون مثل یک تابلوی بسیار زیبا و ارزشمند هست که درست در نقطه طلاییش پاره و کثیف شده باشه. و البته اگه میخواستم حرف دلم رو بزنم باید میگفتم تو نقطه‌ی طلاییش ریده باشن.

آدم هایی وجود دارن که "معذرت خواستن" و "گذشت" رو یاد نگرفتن. کسایی که تشکر و محبت بلد نیستن. من حتی دوستانی دارم که اگه عمرت رو وقفشون کنی روز مرگت نمیان بالای سرت و نهایت کاری که بکنن اینه که یک فاتحه برات آفلاین بگذارن! و این حتی جای جالبش نیست. جای جالبش اینه که اگه دهن باز کنی و گلایه کنی، همه زحماتت رنگ منت به خودش میگیره، بدترین آدم دنیا میشی، درک نمیکنی و توقع داری و نهایتن در اوج مقصر بودن تاریخ مصرفت تمام میشه و وقتی در حال صحبت هستی دوستت گذاشته و رفته!

بله متاسفانه و کم نیستن چنین دوستانی و لابد شما هم که این متن رو میخونی اگر که به احتمال ضعیف جزو این دسته نباشی می فهمی که من چی میگم.

به قول آقای دادکان! دور انداخته شدن من توسط چنین دوستانی، یکی از افتخارات زندگیم هست، که البته باید اضافه کنم ناشی از پایبندی به این اعتقاد هست که در دنیا آدم خوب هم پیدا میشه، حتی اگه خلافش ثابت بشه!

شاید لحظاتی باشه که بابت این رفتارها و برخوردهای زننده و یا اتفاقات غیرمنتظره ناراحت بشم و یا ازشون متنفر بشم. اما وقتی بیشتر با خودم فکر میکنم می بینم شرایط زندگی همه ی آدمها یکی نیست و شاید یک نفر هرگز فرصت نکرده بعضی چیزا رو یاد بگیره و یا اطرافیانش از جنس خوبی نبودن. شاید حتی اون هم داره راجع به من اینطوری فکر میکنه!!! شاید و شاید و شاید ...
و اینجاس که به این نتیجه میرسم باید به  همه فرصت داد، فرصت دوباره شروع کردن، فرصت اینکه متوجه کمبودهایی که دارن بشن و جبران کنن.
Reblog this post [with Zemanta]

هیچ

| | Comments (0) | TrackBacks (0)
یک چیزی رو داری به من یاد میدی، یک حقیقت رو. حقیقتی که همیشه دوست داشتم دروغ باشه. 
اینکه فکر کنم آدما چاره ای جز بزرگ شدن ندارن، بزرگ شدنای وحشتناک . توی دنیایی که همه چیزش مخلوطه، توی دنیایی که از بچگی توی مدرسه هاش بهمون میگن هیچ عنصری رو نمیشه بدون ناخالصی توی طبیعت پیدا کرد، فکر می کردم، آره، اشتباهی فکر می کردم میشه و من این کارو می کنم.
دارم خودم با دستای خودم روی این باور مرده خاک میریزم. دارم خاکش می کنم. باورهام رو، اعتقاداتم رو.
فکر نکن هر کاری که کردی کار درستی بوده. نه. متاسفانه، بله متاسفانه ما همه آدمیم و جزوی از همین طبیعت ناخالص. فکر نکن دوست داشتن یک نفر کافیه. نفس برای کسی بودن تو این دنیا، بریدن نفس یک نفر دیگه س. 
هر انتخابی یک فراره و ته هر فراری یک زندون دیگه. یک زندون متفاوت.
و همه ی اینها به خاطر اینه که مای لعنتی آدمیم و در یک ناخالصی بزرگ زندگی میچریم. همه اینها به خاطر اینه که دیوارهایی هست و آدمهای لعنتی دیگه ای هستن که پشت این دیوارا رو قرص کردن.
گاهی اوقات مثل الان. مثل الان که شما جواب منو نمیدین احساس میکنم هر چیز که به یک انسان هستی میده چیزی نیست جز وسیله ای برای غذابش. 
چه بسا که اصالت وجود در نیستی باشه. در ماهیتی که بودنش رو تنها میشه با بودن چیزهای دیگه نشون داد. ماهیتی خواستنی، عمیق، سبک، دور از دسترس، بیرنگ و بی وزن به نام "هیچ".
وقتی که احساس غم و نیستی داری، فکر نکن از زندگی یک قدم جلو افتادی، بدون که سالها از چیزی که اسمش زندگی هست عقبی.

زندگی

| | Comments (0) | TrackBacks (0)
زندگی یک بازی است که در آن
قبل از اینکه تو به یادم بیافتی، به یادت میافتم.
قبل از اینکه تو دوستم داشته باشی، دوستت دارم.
قبل از اینکه تو در آغوشم بگیری، بغلت می کنم.
اما تو هم برای اینکه همیشه عقب نباشی، قبل از اینکه حتی فکرش را هم بکنم مرا ترک می کنی
لعنت به تو، لعنت به این بازی ...

نامه

| | Comments (0) | TrackBacks (0)
مدتهاست که از شما خبری نیست. از من اگر بپرسید, همتی گماشته ام به سلاخیِ عشق و کتاب هایی می خوانم که مثل کلاغِ قابیل, به زمین نوک میزنند.
خدا بیامزدش آقاجونمو، ‌یک روز رفتم در حجره‌ش. پکر بود.
قیافه‌ی چروکش درهم‌تر شده بود.
گفتم : چته پیر مرد؟
پیچ رادیو رو کم کرد و با یه مکثی گفت : «همه پیشرفت کردن، ما فرو رفتیم ...»
پیر مرد اونقدر زنده بود تا همهء بدنش پوسید. سرشار از زندگی بود اما وقتی که مرد روحش جایی برای موندن نداشت، وگرنه می‌موند.
حالا شده قصهء ما. در خون فرو رفتیم و دل پوسیده گردید.
عشق و آرامش را مجالِ آمدن نیست حتی.
خدایا مارو بکش راحت شیم.

نوستالژی

| | Comments (1) | TrackBacks (0)
انگار هزار سال ميشه كه ننوشتم، انگار همه همون چيزي شدم كه وقتي بچگيهام ميديدم ازش فرار ميكردم.
اين نه يك يادداشت صبحگاهيه و نه يك خاطره شبانگاهي، اين بازهم به سبك و سياق ِ هميشه، شبيه يك مرثيه بي ريشه است، شبيه يك كابوس تكراري (دلم خواست با خودكار بنويسم، انگار اينطوري اگه بارون بياد نوشته هام، مرثيه هام، شبيه اشك نميشن، شبيه " انگشت مهر" ميشن).
دلم، دستم به نوشتن نميره، دلم بدجوري گرفته، از شر كلمه ها خسته شدم.
رضا ميگه : صِرف "بودن" مهم و لذت بخشه. اما من ديگه دلم ميخواد يه‌كم نباشم، دلم  ميخواد يه چيز ديگه باشم، شايد يه پرنده كه آرزو داره، شايد هم يه ملودي كه بچه ها وقت بازي زمزمه ميكنن و خوشحال ميشن، مثلا : "انگشتر ِ فيروزه - خدا كنه بسوزه" بهم نمياد، نه؟!
تنهايي وقتي معني ميده كه اون بيرون همه خوشحال و سرخوش باشن، وقتي همه تنها باشن، تنهايي هم راضيم نميكنه، الان دلم ميخواد با همه فرق كنم، شايد اينطوري يه كسي، ناكسي، خواست منو تجربه كنه. اونوقت شايد من ازش فرار ميكردمو بهش ميگفتم : "برو، بذار تنها باشم، دست از سرم بردار"

خدا عجب آدم عجيبيه، با همه انگار سر ِ شوخي داره، اون خوب ميدونه براي " بد بودن" كِي خوبترين وقته. درگيرم، از خودم دورم، نميدونم كِي ميگذره. بابا پير شده، ما بچه ها بزرگ شديم، مامان هم پير شده، رنگ ِ پوستش تيره و صورتش چروك شده، اما تپه هاي " ترز"* هنوز هم تو بهار سبز ميشن،
برام دعا ميكنی؟! برام صلوات ميفرستي؟ به من فكر ميكني؟ گاهي؟!
دلم ميخواد ديوونه بازي درآرم، دلم ميخواد عجيب غمگين شم، اونقدر كه نور خورشيد و فرشته مهربون به فكرم بيافتن.
ايكاش يه آهنگي بود كه شبيه يك پرنده‌ي پر از آرزو بود كه تو يه هواي سرد، حواس خودش  رو از غصه‌هاش پرت ميكنه و ميره تو خيال، اونقدر كه وقتي پرنده‌اي از كنارش رد ميشه با خودش ميگه : "اين احمق به چي لبخند ميزنه؟!".
چي شد كه اينطوري شد؟ چرا من اينقدر خسته شدم پس؟ من كه همش پر از نور و اميد بودم.
بزنم برم بيرون؟ برم يه هوايي بخورم؟ يعني ميگي بهتر ميشم؟
داره نم نم ميباره، شمع روشن كردم، ما همه تو " بلوغ " گم ميشيم، اما فقط بعضيامون پيدا ميشن.
پس چرا هيشكي منو پيدا نميكنه؟ چرا گاهي طوفان ميشه؟ گاهي بارون مياد؟
چرا هميشه يك چيزي هست كه غصه ها و قصه هاي تو در برابرش پوچ و بي معني به نظر برسن؟ حتي براي خودت.

---------------------------------------------
* : ترز (Terez) =  ارتفاعات اطراف سرزمين آبا و اجداديم.
ایکاش که برای من بجنگی. ایکاش که دلت بخواد با من باشی. حتی اگه من نخوام. ایکاش که یه روز بیای و بهم بگی : " نمیگی من بدون تو دوام نمیارم؟ نمیگی دلم تاب نمیاره؟ ". حتی اگه که فکر کنی من قبول نمیکنم.
ایکاش که فکر نمی کردی من حیف میشم و می فهمیدی که دوست دارم با تو زندگی کنم. ایکاش که اونقدر سکوت نمی کردی که من بشکنم ، مگه تو نمیدونی، مردی که بشکنه، دیگه چیزی نیست که بتونی دوسش داشته باشی؟
شاید که بیای یه روزی. شاید که فکر کردی یه روزی که سختی هاش به باهاش بودن میارزه. کاشکی میگفتی : "نه، نرو، تورو خدا نرو! ". کاشکی اینهمه علاقه که وقت خداحافظی بهم نشون دادی، قبلش نشون میدادی که به اینجاها نرسه.
باید بدونی، هیچکی مقصر نیست. باید بدونی که شاکی شدنای ما از اینه که همه چیز رو با هم میخوایم. آغوش عشق فرصتی برای فراره ، ایکاش غرورت رو توی این آغوش کنار بگذاری.
چقدر اینجا ایکاش هست ...
برای خودم ایکاش میبافم ولی اون چیزی که اتفاق میافته رو باید باور کرد.

سنگ

| | Comments (0) | TrackBacks (0)
توی زندگی بارها و بارها میشه که رویات به حقیقت تبدیل نمیشه
بارها میشه که میگی "میشه" اما نمیشه، خسته میشی، میبُری،
دوباره جون میگیری و دوباره باز رویاهات خاکستر میشن
دوباره باز جون میگیری و دوباره باز ...
مهم اینه که تو مسیری، ایمانتو حفظ کنی، ایمانت به خودت و به آرزوهات

سنگ شد.
خیره نگریستم.
سنگ نگاهم را در خود فرو میبرد و میکشت.
سنگ ،
ابری تاریکست
ابری چگال
که آبستن خاک است
سنگ
پایان نگاه است
پایان صدا
با تو به اوج نمی آید
زمین گیرَت میکند.
روزی که اومد ، قرار نبود بمونه ، میدونی که ؟! نموندنا همیشه قطعیه ، نموندنا همیشه بی شک عملیه.
اما موندنا ... ای وای از موندنا . همیشه توشون شکه ، همیشه پر از دلهره و اضطرابن ، ایکاش که نیومده بری ، ایکاش که بری و برنگردی ، چون اگه برگشتی دیگه افسانه نیستی. افسانه ها همیشه یه جاده ی یه طرفه ان ، مثل دنیای ما نیستن ، توش قهرمانا میمیرن ، توزرد از آب در نمیان ، توش آدمای بد بدن و خوبا خوب ، تو افسانه ها هیشکی بلاتکلیف نیست.
آره ، اگه افسانه نباشی میشی یه آدم معمولی ، اونوقت دیگه قوانین نیوتن و ماکسول دربارت صدق میکنه و بدبخت میشی . میشی مثل بقیه ای که از گشتِ ارشاد میترسن .
میشی مثل گاوی که نه شیر داره نه پ.س.ت.ون. منم میشم مثل علی کوچولو و حوضش . شایدم موهامو بلند کردم و شدم "چِهل دزد بغداد " یا رابینسون کروزو.

سه سال طول کشید که فکر کنه مال هَمَن
سه ماه طول کشید که خرفهم شه اشتباه کرده
و سی سال طول کشید تا ذره ذره از دلتنگی تموم شه . . .

وقتی که مُرد سی و سه سال و سه ماه و یک دلتنگی سن داشت.

ایکاش فقط زندگی می کرد...

خاطره هاتو قاب كردم و حرفاتو،
براي تو قابش كردم،
و براي خودم،
براي تو كه وقتي كسي دلت رو ميشكونه نگي چرا اينكارو كرد. نگي من كه دل كسي رو نشكوندم و براي خودم كه بدونم : زندگي چيزي شبيه ( اين = اين) نيست.
زندگي بيشتر شبيه اينه كه خودت رو از بالاترين مكان پرت كني و سالم به زمين برسي و يا اينكه يه قطره بارون كه از آسمون ميافته رو سرت منجر به ضربه مغزي و مرگت ميشه.
حالا هم انتظاري ندارم، معمولا تا حالا اينطوري بوده و از اين به بعدم دليل براي تغييرش نيست،
كه ميان و به نظر با بقيه فرق دارن، ميان و هيچ دليلي هم نيست كه چون نميخوان بمونن، نيان.
ميان و چند صباحي حلقه‌هاي مكرر قديمي و حرف‌هاي قديميتر با ظاهري جذاب تر.

حضور

| | Comments (2) | TrackBacks (0)

سلام فرشته ي زيباي مهربان
بايد من را ببخشي كه هميشه همه درد و دلها و غصه هايم را به شما ميگم. البته معمولا چيز ِ ديگري هم در بساط ندارم!
چون شما تنها كسي هستيد كه وقتي به حرفهايم گوش ميكنيد آخَرَش نميگوييد "... البته همه آدمها غصه و درد دارن اما غم و غصه نِسبيه و ..." و يا " كوتاهي از خودت بود همه آدمها ممكنه بد باشن يا خوب، اين تويي كه بايد زرنگ باشي و ...".
بله، شما نه تنها به خودِ من، بلكه به همه غُصه ها و قِصه هاي من احترام گذاشتيد. به صادق بودن و ساده بودن من احترام گذاشتيد.
حالا اينها را بهانه كردم كه بگويم دلم تنگ شده، براي روزهاي آفتابي، براي روزهايي كه من با هيجان از چيزهاي جديدي كه ياد گرفتم بگويم و شما با سخاوت، لبخند خوشحاليتان را از من دريغ نكنيد.
ايكاش كه ميشد ساعت ها با شما حرف بزنم. آنقدر كه وقتي خواستم برايتان خاطره اي از گذشته بگويم، آن گذشته هاي دورم هم خاطراتي باشد كه شما در آنها حضور داشتيد.

 

امروز روز خوبيست كه من در انحناي پنجره زنداني نيستم كه آفتابي ملايم مثل آنكه بخواهد نوازشم كند، صبح را به ارمغان آورد.
امروز و از امروز تا هميشه آسمان دلم آبيست و تو درست آن بالا وسط اين آسمان مي‌درخشي، مثل خورشيد در تابستان و من، مثل درخت، مثل باغ، سرخوش از آفتاب ِ پرمهرت، مستانه به آسمان ميخزم.
آسمان،
بستر خورشيد است.

سلام

| | Comments (0) | TrackBacks (0)

"سلام"
يك كلمه كه به همين راحتي مي‌توان گفت و شنيد.
براي آنها كه گفتن "دوستت دارم" مثل آب خوردن است، نمي‌توان قانون گذاشت.
چه عجيب شديم رفيق،
سختي كشيدن هميشه براي گربه‌هايي كه دست‌هاي كوتاه دارند افتخار بود و براي آنها كه درهاي ديزي هميشه برايشان باز بوده: طعم‌هايي كه چشيدند.
نيچه كجاست كه مغزش را سر صبح توي دهانش قرقره كند و تف كند توي كف‌شور توالت.
سخت نگير، زبان، خودش كار صد مرد كهن مي‌كند اين روزها. اما كاش لا اقل يك جمله براي باور كردن باقي گذاشته بوديم.
آنوقت شايد اين دلتنگي‌ها انتهاي پوچ نداشت،
آنوقت شايد لااقل وقتي روي هم بالا مي‌آورديم، فرصتي هم براي پاك كردن وجود داشت.
نفرين به شكم‌هاي پُري كه يك روز از سرِ سيري ريدند توي كاسه سرِ ما.
نفرين به عاشقانه‌هايي كه هيچ تصويري اينجا، آن طرف جلد كتاب، نداشتند.
نفرين به آنهايي كه حتي توي كتاب هم عشق نداشتند.
ما كه گناهي نداشتيم،
و حالا اگر هرزگي را فرياد ميزنيم شايد چون هر زمين حاصلخيزي اربابي دارد و يا شايد چون قيمت ترانه‌ها كم شده.
شايد چون اين روزها توي دستور زبان‌هاي ما "حرف‌هاي اضافه" بيشتر از فاعل و فعل و مفعول مهم شده‌اند.
شايد چون واقعا حتي يك كلمه هم براي باور كردن باقي نمانده، ...

کوچ

| | Comments (0) | TrackBacks (0)

من انگار به يه كوچ احتياج دارم
برم به جايي كه اينجا نباشه
كنار آدمايي كه شماها نباشيد
يه جاي دورِ دور
كه وقتي سكوت مي‌كنم شنيده بشم
و وقتي فرياد ميزنم ناديده گرفته بشم


------------------------------------------
پ.ن. ولي تو پيشم باشي :) تو كه جزو همه نيستي ، تو جزو مني .

از چه ميخواهي بشنوي دوست من.
از همه خوشبختي‌هايي كه هرگز حتي به اندازه يك فصل دوام نياوردند.
از همه آنچه كه روزگاري معصوميت بود و يا شايد هرگز چيزي به اين اسم وجود نداشت.
از يك گمِ پر قصه چه ميپرسي كه بغضش مي‌شكند و از تنهايي و ماليخولياي احساسش لبريزت ميكند از پوچي بي انتهاي مردگيش.
از احوالات من كه بپرسي بايد بگويم روزي ملالي نبود جز دوري شما اما ديگر گذشته از ما اين قصه‌هاي علي كوچولوها و حوضشان.
ديگر اينجا لابلاي آن چند كيلو گوشت و پوست و استخوانِ به هم ماسيده، خون سرخ بهار و شقايق‌هاي گرم دماوند حركتي ندارد.
من كه باشم، كه از چه بگويم ...
مرده‌ام راستش را بخواهي، به گمانم چندصباحي مي‌شود.
يك روز صبح وقتي كه بيدار شدم ديدم ديگر كسي مرا نمي‌بيند.

شايد اگر اينجا بودي باز هم مثل هميشه مي‌بافتم برايت كه " بد نيستم، مثل هميشه‌ام، ..."
شايد اگر اينجا بودي برايت نمي‌گفتم كه از اين زنجه‌ موره‌هاي هميشگيم خسته شده‌ام. و حتي از هرازگاهي رل خوشخت را بازي كردن هم به ستوه آمدم.
بي‌پرده بگويم برايت، شده‌ام جاي خالي تمام رفته‌ها،
و شايد اگر با خودم بيشتر خلوت كنم و تو را نديد بگيرم آرام و آهسته بي آنكه كسي بشنود همراه نفسي كه بيرون مي‌آيد خواهم گفت : "دلم براي هيچكس تنگ نمي‌شود ديگر"
من از هيچستان نمي‌گويم
از همان زخم‌هايي مي‌گويم كه مثل خوره روح آدمي را ... .

از لكه‌هاي يك جفت دست روي ديوار آن خانه نمور قديمي من ذره ذره بغض مي‌انبارم در اين حنجره خاكي
از رنگ‌هاي درهم يك گليم كه قد نشستن دوتاييمان هم جا نداشت كلي لحظه بي‌رنگ را مي‌كشم گاهي.
آن آينه روري ديوار پيرترم نشان مي‌دهد. دسته گلي كه شش ماه است خشكيده كنج اتاق، صبحِ هر روزم را به پوزخندي رنگين‌تر مي‌كند.
اين آلبوم خاطرات ما مرثيه‌پرور است، زخم‌ها را خوب مي‌انبارد. خوشي‌ها را هم مي‌گذارد پاي حواسپرتي گزمه.
آلوده هرزگري اين جماعت بي‌صبح شدم. تو شايد از پنجره، گنداب بلوغ بي‌فكر اين آسمانيان بي‌بال! را ديده باشي، من اما جايت خالي يك نفس عميق زير پس‌آب‌هايش كشيدم.
صداي ماده‌گربه‌ها و نره‌گاوهاي اول بهار توي گوشم زنگ ميزند. فصل جفت‌گيري خلايق اينجا وقتي‌است كه از زير يا روي قبلي برخاسته‌اند.
مثل ماهي‌قرمز‌هاي هميشه گداي توي حوض مي‌مانند اين دختركان سيمين ساق و سرخ‌صورت اين دوروبر.

من آخرين هديه‌اي را كه برايش گرفتم و او هيچ وقت به تنش نكرد هميشه براي اينكه نبينمش جايي قايم مي‌كنم كه دم دست باشد!
من خشكي اين زخم‌ها را هر روز تازه مي‌كنم تا يادم بماند اين تن پاك كي و كجا آلوده عرق‌هاي آن تن دوست و دشمن آشنا شد!!
يادم بماند وقتي كه مثل مار توي اين آغوش پيچ و تاب مي‌خورد دلش براي گرمي اين سينه بي‌كلك تنگ نشده بود،
آخر از چه ميخواهي بشنوي؟؟!!
من نمي‌خواهم بميرم.
من گريه مي‌كنم. يك آن تمام مي‌شوم اشك و مي‌ريزم ...
گريزي نيست و هرگز نبود.
پدر مي‌خواست من به تنهايي عادت كنم. اين را از سنگيني دستهايش همان روزگار بچگي فهميدم و همين بود كه مرا عاشق همه ديدگاه‌هاي چركين از زندگي كرد.
پدر زندگي را با گوشت و پوست و استخوانش فهميده بود.
من هم انگار كم كم دارم مي‌فهمم.

نفرت

| | Comments (0) | TrackBacks (0)
انزجار و نفرت يعني من
"از تك تك سلول‌هاي زنده اطرافم متنفرم"
اونروز كه اينو ميگفت به اندازه الان بهم خرفهم نشده بود.
پنجه‌هامو تيز كردم كه پوست از در و ديوار بكنم و بيارم پايين.
دندونامو به همه نشون ميدم. تو ذهنم دنبال فحشايي مي‌گردم كه تازگي داشته باشه و گند درونمو خلاصه و مفيد بريزه بيرون.
يه زماني ميگفتم اون بيرون. بيرون كدومه، تو كدومه، گور باباي بيرون و تو ... .
خسته شدم، گيجم، ديگه راه نداره جمع و جور شم. قديما وقتي يه جايي تر ميزدم بعدش عادت داشتم سيفونو مي‌كشيدم. الان دلم ميخواد بو گندش بمونه. اون رنگ قهوه‌ايه دلفريب و جذاب حقيقت، دلم ميخواد همه وجودمو ورداره.
از همه چرت و پرتايي كه درباره عشق، تنهايي، بدي آدما و بي‌مرامي، كج رفتاري و نفهميه همه احمقاي دور و برم گفتم حالم بهم مي‌خوره. هيشكي نفهمه، توي خرتر از من مي‌فهمي چي ميگم. خوش به حال همه اونايي كه هنوز بستر عشقبازيشون بوي شاش نگرفته، خوش به حال همه، من يكي رو از جماعت آدما خط بزنيد.
چه اصراريست كه مفهوم بيرنگ زندگي را در يك جمله بگنجانيم.
به چشمهايشان خيره شو.
آنها كه در خيابانند، آنهايي كه فكر مي‌كنند پرواز مي‌كنند، چه احمقانه هركدام خود را خوشبخت‌تر از ديگري مي‌دانند.
ما تخم نافرماني هستيم، اسير هزاران فرسنگ زنجير و غل.
تو شايد احمق نبودي و شك نكردي، من ولي هيجان هر لحظه را با شك هم زدم و بالا رفتم و گفتم: "بعدي لطفا".
از زير آوار، از زير خاك و خل، نيامده جار زدي من سالمم
آه، بس كن. سكوت را كه نمي‌شود توي قصه تعريف كرد. بعدا برايت يك نامه خالي پست مي‌كنم.
آنقدر نردبان جور كردي كه از ابرها هم زدي بالا، بالهايت روي دستم باد كرد، گفتي :"نمي‌خواهم، جايم اينجا خوب است."
لااقل جاي كفش‌هاي گليت را از روي شانه‌ام پاك مي‌كردي، من همين يك‌لا قبا را دارم ستاره.
من هميشه يادم ميرفت يك جايي توي همين محله يك كودك ديگر هم صاحب اين ستاره هست
و توي محله‌هاي ديگر و شايد جاهاي دوردست.
كسي هست كه زودتر ازمن او را كشف كرد.
-------------
فروردين 85

تقديم به سكوتي سبز، به كسي كه دوست دارد آسمان باشد.
-------------------------------------

 

خوب اصلا مهم نيست ديگران در مورد اين فصل از زندگي من چي گفتن و چي خواهند گفت.
براي من همه چيز گذشت اما تمام نشد. انگار يك عكاس وقت شناس همه چيز رو در يك لحظه مونده به پايان درست در لحظه واژگون شدن تمام آسمون به جايي كه زمين هست ثبت كرد. من، تو و تمام حس پر از وحشت و نفرت و پوچي اون لحظه فراموش نشدني رو تو يه كادر چهارگوش مسخره ثبت كرد.
بعد از اون هردومون تو سكوت و كما توي همون عكس بي روح و سرد به گذر از بقيه زمان باقي مانده از عمرمون ادامه داديم. اما صرفا و فقط همون گذر ساده و بي حرف . نه مثل هميشه ... .
من نخواستم از جام تكون بخورم. آخرين چيزايي كه ازت فهميدم و تمامشو ميشه توي همين عكس بوضوح از پريشوني بدون شرح واژه‌هايي كه قراره از دهنم بيرون بياد فهميد، اونقدر منو لبريز از يقين به سكوت كرد كه حتي وقتي مجبور به حرف زدن ميشم ترجيح ميدم فقط تا قبل از اون لحظه رو بياد بيارم. درست تا وقتي كه هنوز دچار اون عكس لعنتي نشديم.
ببينم .. ! ميتوني چيزي بخاطر بياري ؟! هنوز كه نمردي ؟! مردي ؟!
بازم پيله كردم كه حرف بزني، آره؟ تو كه ميدوني اين اخلاق گند من هيچ وقت درست نميشه. اما همه تقصيرهارو گردن من ننداز، چندين ساله كه سكوت كردي و حرف نميزني.
تو نخواستي ديگه حرفي بزني، در واقع اسير همه حرفايي شدي كه روزي روزگاري از همين لبهايي كه انگار صدساله بهم چسبيدن بيرون اومدن و واست پايين يه چك سفيد رو امضا كردن. تو فهميدي كه اگه حتي بخواي حرفي بزني من بي ترديد فرياد ميزنم : "هيچي نگو...!!!"
اين من بودم كه همه چيزو ازت گرفتم، آره درست هموني كه مهربونترينت بود. خوب راستشو بخواي وقتي دعا كردم از ته دل بود، ولي بعد كه بيچاره‌گيتو ديدم بخشيدمت. ديگه دير شده بود. تو رو ولي بخشيدم، توي همون عكسي كه لب از لب هيچكدوممون باز نميشه. و اين تورو باز شرمنده‌ترت كرد.
چه فايده، احساس مي‌كنم پاشنه در خوشبختي ابدي، بند يك لحظه سكوت تو بود. فقط يك لحظه سكوت تو ميتونست همه چيز رو عوض كنه. ايكاش نمي‌پرسيدي.
خواهرم ميگه چرا داري با خودت حرف ميزني. ديوونه شدي؟!!!
بچه كه بودم تو اين كله كج و معوجم پر از سؤالاي مسخره بود. يه بار از بابام پرسيدم :
- بابايي اون درخته كه نوك كوهه رو كي اونجا كاشته؟!!
- باد تخمشو برده اونجا بابا جون.
- يعني باد تخمشو از كوه برده بالا اونجا انداخته ؟!!!
- هم م م م ... نه فكر نكنم، اين بايد كار بزهاي كوهي باشه يا شايدم پرنده‌ها...
- اونا كاشتنش؟!!
- اونا تخم درخت رو خوردن، تخم اين درختا خيلي قوي هستن و هضم نميشن. واسه همين وقتي اون حيوونا پشكلشونو ميريزن اونجا اون تخم درخت هم اونجا ميافته و رشد ميكنه.
بعد نشستم و فكر كردم به اينكه پرنده‌ها و بزهاي كوهي حتي يه لحظه هم به اين فكر نكرده بودن كه اون تك درخت ساكتي كه باد واسه هميشه موهاشو يه‌وري كرده ممكنه واسه هميشه تنها بمونه. آخه چرا چيزي رو كه هضم نميشه بايد بخورن؟ واسه اينكه احساس گرسنگي نكنن؟!!!
اون موقع‌ها حتي تو خلاقانه‌ترين افكار عاشقونم هم چيزي شبيه به تو وجود نداشت. تو كه الان سالهاست زير اون ملافه سفيد و كمي چروك انگار فقط بايد زنده‌بموني تا من بفهمم گاهي اوقات يه پرنده ميتونه از هر تك درختي كه ساخته تنهاتر باشه.

حماقت

| | Comments (0) | TrackBacks (0)

حوصله كنيد و بخونيد، متن بدي نيست.

با استناد به گفته حاج علي آقا كه ايشون نيز به نوبه خودشون از لغتنامه دهخدا نقل مي‌كردن، "وحشت" به حالتي اطلاق ميشه كه در اثر تنها ماندن به انسان دست ميده.
البته اين نقل دقيق نيست ولي اگه نقل دقيقشو گير آوردم مي‌نويسم.
منظور از "وحشت" نوعي خاص از ترس و احساس اضطراب يا پريشاني و بي‌تكيه‌گاهيه كه در اثر تنها موندن به انسان دست ميده و تو فرهنگ عامه ايراني به ازدواج توصيه شده تا در پيري و كهولت دچار "وحشت" نشويد (باز به نقل از حاج علي آقا).
بعد از شنيدن اين معني از وحشت يه روز كه به طور اتفاقي اين شعر حافظ رو مي‌خوندم احساس كردم به مفهوم اساسيش پي بردم:

از هر طرف كه رفتم، جز "وحشتم" نيفزود
زنهار از اين بيابان، وين راه بينهايت

چي مي‌خواد بگه تو اين شعر؟
اينكه انسان اگه تا بينهايت هم كه بره نمي‌تونه از احساس تنهاييش جدا بشه؟
اينكه كسي پيدا نميشه كه در كنارش آرامش واقعي رو لمس كني و احساس آرامش و عدم تنهايي ما هميشه با يك ناراحتي يا عدم رضايت كوچيك هم كه شده همراهه؟
اينكه ما هر كدوممون تو يه بيايون سرگردونيم تنهاي تنها و فقط بر حسب تصادف گاهي اوقات مختصات وجود بيابونهامون با هم يكي ميشه؟
از هر طرف كه رفتم ... . ميگه از هر طرف، اين حرف كمي نيست. يعني همه‌ي راهها.
بينهايت يعني بدون پايان، يعني خستگي مفرط و بعد از مدتي مسخ شدگي و بعد فقط گام برداشتن بي‌هيچ هدفي، ... ، يا به عبارتي زنده موندن ... و به پوچي رسيدن.
قبل از ين بيت ميگه:

در اين شب سياهم، گم گشت راه مقصود
از گوشه‌اي برون آي، اي كوكب هدايت

باورم نميشه كه حافظ تواون دوره‌ و زمونه به احساساتي رسيده باشه كه هر روز ما داريم باهاش سر و كله مي‌زنيم. ببينيد چه حس عجيبي شبيه گيجي و نفهميدن يا گم كردن هدف حيات تو اين بيت موج ميزنه.
اولش ميگه هدف رو گم كردم. بعد دست به دامن يه وجود قويتر از خودش (خدا) ميشه، تنها اميد ِ خيالي ِ باقيمونده، چون ديگه مخش داره از فكر و خيالاي عجيب و غريب و متناقض سوت ميكشه.
ولي درست بعد از اون و انگار كه هيچ جوابي بهش نرسيده باشه و به حماقت خودش در صدا كردن خدا و توقع اينكه معجزه‌اي بشه پي برده باشه، با نااميدي ميفهمه كه تنهاتر از اين حرفاس و اگه قرار بود خدا هواشو داشته باشه از بهشت پرتش نمي‌كرد بيرون.
واسه همين ميگه :

از هر طرف كه رفتم، جز "وحشتم" نيفزود
زنهار از اين بيابان، وين راه بينهايت

و حتي راه توسل به خدا رو هم مستثنا نمي‌كنه.

ايول به حافظ،
فكر نمي‌كردم چت تر از من هم پيدا بشه.

در ادامه اين غزل حافظ به نوعي به گه خوردن ميافته و دوباره عجز و ناله به درگاه معبودش رو آغاز ميكنه و ازش تقاضاي كمك ميكنه... .
بازم اميدوار ميشه و البته اين حماقتشه كه اونو به سمت پيدا كردن اميدش سوق ميده. فكر ميكنه اينجوري يه روزي بالاخره همه‌چيزدرست ميشه.

تو آخر غزل ميگه :

عشقت رسد به فرياد گر خود بسان حافظ
قرآن ز بر بخواني، در چارده روايت

عشق ...
هممون فكر مي‌كنيم عاشقيم، هر دفعه اينطور فكر كردم يه آدمي جلوم سبز شد كه از ادعام شرمم شد.
حافظ اين حرفو خيلي جاها زده و حتي تو يه مورد ميگه عاشق شدن راهيه براي كشف هدف آفرينش:

عاشق شو ارنه روزي، كار جهان سرآيد
ناخوانده نقش مقصود، از كارگاه هستي
 
شايد بهتر بود ميگفت راهي براي تراشيدن هدفي براي آفرينش، كي ميتونه ادعا كنه هدف واقعي رو كشف كرده؟
بگذريم كه بعضيا ميگن :"عشق سوء تفاهمي‌است كه با ازدواج برطرف ميشود" (من از شما معذرت مي‌خوام خواننده عزيز)
در حال حاضر فكرمي‌كنم و احساس مي‌كنم كه هدف ناخودآگاه و بعضا آگاه عمده آدما، رسيدن به يه زندگي آروم و يكنواخته، يه خاكستري مطلوب و دلخواه كنار كسي كه عشق و تعلق به اون مثل يه زندان دوست داشتنيه. (ُاين بخش از متن در بازنگري پاك شده است :)) )
و فراموش نكن كه ما هميشه تو يه زندانيم، حتي وقتي كه احساسي خلاف اين داريم،
مي‌بيني،
آخرش منم وحشت ورم داشت و مث حافظ خر شدم و دست به دامن عشق و معشوق.
(اما تو باور نكن، من خيلي چت تر از اين حرفام، بايد حقيقت رو پذيرفت، از هر طرف كه بري همينه، حتي از اين طرف)

اميد و حماقت

مشكل ما مردها شايد اين است
كه انگشت حماقتمان هيچگاه
از دماغمان بيرون نمي‌آيد
و حتي اگر همه پنجره‌ها
رو به ديوار باز مي‌شدند
روياي عرياني سبزينه‌ها را
در گل‌هاي فرش زير پامان مي‌جستيم.
ما تافتگانيم، پشم بزرگ
از سر تقصيرات آن زوج بگذرد
كه پودهاي اميد را در تار‌هاي حماقت،
سخت بافته‌اند.