September 2008 Archives
یکی بود ، یکی نبود.
قصه ما به سر رسید. کلاغه به هیچکس نرسید.
قصه ما به سر رسید. کلاغه به هیچکس نرسید.
یک تجربه ی تلخ از زندگی به من یاد داده که تو یک رابطه بین دوتا آدم جدایی وجود نداره مگر اینکه پای یک نفر سومی در میون باشه. نفر سومی که داره توی دل کسی که میره جا باز میکنه و یا شاید هم جا باز کرده.
یا نفر سومی که میشه سنگ صبورش. میشه پای درد و دلش و شکایت هاش از تو. میشه هم-خوابه ی احساسش و تو دیگه هویتت رو کم کم از دست میدی.
اینجاست که خیانت شکل میگیره. گاهی اوقات اسمش "یک دوست معمولی" هست. گاهی اوقات "همکلاسی" یا "همکار" و گاهی اوقات "هیچکی" و "هیچی" هست اسمش. اسمش مهم نیست، حضور زشتشه که آزار دهنده هست.
این یک حقیقته و نمیشه منکرش شد که کسی رو مجبور به دوست داشتن نمیشه کرد. برای همین وقتی که متوجه حضور نفر سوم شدی تنها راه برات اینه که بپذیری.
توی دلش کمرنگ میشی. باهات سرد میشه. بهت میپره. دنبال بهونه میگرده.
اینجاست که فکر و رویاهاش به تو خیانت کردن و دیگه جسمش چه اهمیتی داره.
اینجاست که توی منظره دشت باز و سرسبز و دلبازی که جلوی چشمت بود، یک دیوار درست جلوی صورتت، به پهنای وسعت دیدت شکل میگیره. یک دیوار سیاه و کهنه و نمور که بوی گند جدایی میده.
یا نفر سومی که میشه سنگ صبورش. میشه پای درد و دلش و شکایت هاش از تو. میشه هم-خوابه ی احساسش و تو دیگه هویتت رو کم کم از دست میدی.
اینجاست که خیانت شکل میگیره. گاهی اوقات اسمش "یک دوست معمولی" هست. گاهی اوقات "همکلاسی" یا "همکار" و گاهی اوقات "هیچکی" و "هیچی" هست اسمش. اسمش مهم نیست، حضور زشتشه که آزار دهنده هست.
این یک حقیقته و نمیشه منکرش شد که کسی رو مجبور به دوست داشتن نمیشه کرد. برای همین وقتی که متوجه حضور نفر سوم شدی تنها راه برات اینه که بپذیری.
توی دلش کمرنگ میشی. باهات سرد میشه. بهت میپره. دنبال بهونه میگرده.
اینجاست که فکر و رویاهاش به تو خیانت کردن و دیگه جسمش چه اهمیتی داره.
اینجاست که توی منظره دشت باز و سرسبز و دلبازی که جلوی چشمت بود، یک دیوار درست جلوی صورتت، به پهنای وسعت دیدت شکل میگیره. یک دیوار سیاه و کهنه و نمور که بوی گند جدایی میده.
انگار هزار سال ميشه كه ننوشتم، انگار همه همون چيزي شدم كه وقتي بچگيهام ميديدم ازش فرار ميكردم.
اين نه يك يادداشت صبحگاهيه و نه يك خاطره شبانگاهي، اين بازهم به سبك و سياق ِ هميشه، شبيه يك مرثيه بي ريشه است، شبيه يك كابوس تكراري (دلم خواست با خودكار بنويسم، انگار اينطوري اگه بارون بياد نوشته هام، مرثيه هام، شبيه اشك نميشن، شبيه " انگشت مهر" ميشن).
دلم، دستم به نوشتن نميره، دلم بدجوري گرفته، از شر كلمه ها خسته شدم.
رضا ميگه : صِرف "بودن" مهم و لذت بخشه. اما من ديگه دلم ميخواد يهكم نباشم، دلم ميخواد يه چيز ديگه باشم، شايد يه پرنده كه آرزو داره، شايد هم يه ملودي كه بچه ها وقت بازي زمزمه ميكنن و خوشحال ميشن، مثلا : "انگشتر ِ فيروزه - خدا كنه بسوزه" بهم نمياد، نه؟!
تنهايي وقتي معني ميده كه اون بيرون همه خوشحال و سرخوش باشن، وقتي همه تنها باشن، تنهايي هم راضيم نميكنه، الان دلم ميخواد با همه فرق كنم، شايد اينطوري يه كسي، ناكسي، خواست منو تجربه كنه. اونوقت شايد من ازش فرار ميكردمو بهش ميگفتم : "برو، بذار تنها باشم، دست از سرم بردار"
خدا عجب آدم عجيبيه، با همه انگار سر ِ شوخي داره، اون خوب ميدونه براي " بد بودن" كِي خوبترين وقته. درگيرم، از خودم دورم، نميدونم كِي ميگذره. بابا پير شده، ما بچه ها بزرگ شديم، مامان هم پير شده، رنگ ِ پوستش تيره و صورتش چروك شده، اما تپه هاي " ترز"* هنوز هم تو بهار سبز ميشن،
برام دعا ميكنی؟! برام صلوات ميفرستي؟ به من فكر ميكني؟ گاهي؟!
دلم ميخواد ديوونه بازي درآرم، دلم ميخواد عجيب غمگين شم، اونقدر كه نور خورشيد و فرشته مهربون به فكرم بيافتن.
ايكاش يه آهنگي بود كه شبيه يك پرندهي پر از آرزو بود كه تو يه هواي سرد، حواس خودش رو از غصههاش پرت ميكنه و ميره تو خيال، اونقدر كه وقتي پرندهاي از كنارش رد ميشه با خودش ميگه : "اين احمق به چي لبخند ميزنه؟!".
چي شد كه اينطوري شد؟ چرا من اينقدر خسته شدم پس؟ من كه همش پر از نور و اميد بودم.
بزنم برم بيرون؟ برم يه هوايي بخورم؟ يعني ميگي بهتر ميشم؟
داره نم نم ميباره، شمع روشن كردم، ما همه تو " بلوغ " گم ميشيم، اما فقط بعضيامون پيدا ميشن.
پس چرا هيشكي منو پيدا نميكنه؟ چرا گاهي طوفان ميشه؟ گاهي بارون مياد؟
چرا هميشه يك چيزي هست كه غصه ها و قصه هاي تو در برابرش پوچ و بي معني به نظر برسن؟ حتي براي خودت.
---------------------------------------------
* : ترز (Terez) = ارتفاعات اطراف سرزمين آبا و اجداديم.
اين نه يك يادداشت صبحگاهيه و نه يك خاطره شبانگاهي، اين بازهم به سبك و سياق ِ هميشه، شبيه يك مرثيه بي ريشه است، شبيه يك كابوس تكراري (دلم خواست با خودكار بنويسم، انگار اينطوري اگه بارون بياد نوشته هام، مرثيه هام، شبيه اشك نميشن، شبيه " انگشت مهر" ميشن).
دلم، دستم به نوشتن نميره، دلم بدجوري گرفته، از شر كلمه ها خسته شدم.
رضا ميگه : صِرف "بودن" مهم و لذت بخشه. اما من ديگه دلم ميخواد يهكم نباشم، دلم ميخواد يه چيز ديگه باشم، شايد يه پرنده كه آرزو داره، شايد هم يه ملودي كه بچه ها وقت بازي زمزمه ميكنن و خوشحال ميشن، مثلا : "انگشتر ِ فيروزه - خدا كنه بسوزه" بهم نمياد، نه؟!
تنهايي وقتي معني ميده كه اون بيرون همه خوشحال و سرخوش باشن، وقتي همه تنها باشن، تنهايي هم راضيم نميكنه، الان دلم ميخواد با همه فرق كنم، شايد اينطوري يه كسي، ناكسي، خواست منو تجربه كنه. اونوقت شايد من ازش فرار ميكردمو بهش ميگفتم : "برو، بذار تنها باشم، دست از سرم بردار"
خدا عجب آدم عجيبيه، با همه انگار سر ِ شوخي داره، اون خوب ميدونه براي " بد بودن" كِي خوبترين وقته. درگيرم، از خودم دورم، نميدونم كِي ميگذره. بابا پير شده، ما بچه ها بزرگ شديم، مامان هم پير شده، رنگ ِ پوستش تيره و صورتش چروك شده، اما تپه هاي " ترز"* هنوز هم تو بهار سبز ميشن،
برام دعا ميكنی؟! برام صلوات ميفرستي؟ به من فكر ميكني؟ گاهي؟!
دلم ميخواد ديوونه بازي درآرم، دلم ميخواد عجيب غمگين شم، اونقدر كه نور خورشيد و فرشته مهربون به فكرم بيافتن.
ايكاش يه آهنگي بود كه شبيه يك پرندهي پر از آرزو بود كه تو يه هواي سرد، حواس خودش رو از غصههاش پرت ميكنه و ميره تو خيال، اونقدر كه وقتي پرندهاي از كنارش رد ميشه با خودش ميگه : "اين احمق به چي لبخند ميزنه؟!".
چي شد كه اينطوري شد؟ چرا من اينقدر خسته شدم پس؟ من كه همش پر از نور و اميد بودم.
بزنم برم بيرون؟ برم يه هوايي بخورم؟ يعني ميگي بهتر ميشم؟
داره نم نم ميباره، شمع روشن كردم، ما همه تو " بلوغ " گم ميشيم، اما فقط بعضيامون پيدا ميشن.
پس چرا هيشكي منو پيدا نميكنه؟ چرا گاهي طوفان ميشه؟ گاهي بارون مياد؟
چرا هميشه يك چيزي هست كه غصه ها و قصه هاي تو در برابرش پوچ و بي معني به نظر برسن؟ حتي براي خودت.
---------------------------------------------
* : ترز (Terez) = ارتفاعات اطراف سرزمين آبا و اجداديم.
ایکاش که برای من بجنگی. ایکاش که دلت بخواد با من باشی. حتی اگه من نخوام. ایکاش که یه روز بیای و بهم بگی : " نمیگی من بدون تو دوام نمیارم؟ نمیگی دلم تاب نمیاره؟ ". حتی اگه که فکر کنی من قبول نمیکنم.
ایکاش که فکر نمی کردی من حیف میشم و می فهمیدی که دوست دارم با تو زندگی کنم. ایکاش که اونقدر سکوت نمی کردی که من بشکنم ، مگه تو نمیدونی، مردی که بشکنه، دیگه چیزی نیست که بتونی دوسش داشته باشی؟
شاید که بیای یه روزی. شاید که فکر کردی یه روزی که سختی هاش به باهاش بودن میارزه. کاشکی میگفتی : "نه، نرو، تورو خدا نرو! ". کاشکی اینهمه علاقه که وقت خداحافظی بهم نشون دادی، قبلش نشون میدادی که به اینجاها نرسه.
باید بدونی، هیچکی مقصر نیست. باید بدونی که شاکی شدنای ما از اینه که همه چیز رو با هم میخوایم. آغوش عشق فرصتی برای فراره ، ایکاش غرورت رو توی این آغوش کنار بگذاری.
چقدر اینجا ایکاش هست ...
برای خودم ایکاش میبافم ولی اون چیزی که اتفاق میافته رو باید باور کرد.
ایکاش که فکر نمی کردی من حیف میشم و می فهمیدی که دوست دارم با تو زندگی کنم. ایکاش که اونقدر سکوت نمی کردی که من بشکنم ، مگه تو نمیدونی، مردی که بشکنه، دیگه چیزی نیست که بتونی دوسش داشته باشی؟
شاید که بیای یه روزی. شاید که فکر کردی یه روزی که سختی هاش به باهاش بودن میارزه. کاشکی میگفتی : "نه، نرو، تورو خدا نرو! ". کاشکی اینهمه علاقه که وقت خداحافظی بهم نشون دادی، قبلش نشون میدادی که به اینجاها نرسه.
باید بدونی، هیچکی مقصر نیست. باید بدونی که شاکی شدنای ما از اینه که همه چیز رو با هم میخوایم. آغوش عشق فرصتی برای فراره ، ایکاش غرورت رو توی این آغوش کنار بگذاری.
چقدر اینجا ایکاش هست ...
برای خودم ایکاش میبافم ولی اون چیزی که اتفاق میافته رو باید باور کرد.
توی زندگی بارها و بارها میشه که رویات به حقیقت تبدیل نمیشه
بارها میشه که میگی "میشه" اما نمیشه، خسته میشی، میبُری،
دوباره جون میگیری و دوباره باز رویاهات خاکستر میشن
دوباره باز جون میگیری و دوباره باز ...
مهم اینه که تو مسیری، ایمانتو حفظ کنی، ایمانت به خودت و به آرزوهات
سنگ شد.
خیره نگریستم.
سنگ نگاهم را در خود فرو میبرد و میکشت.
سنگ ،
ابری تاریکست
ابری چگال
که آبستن خاک است
سنگ
پایان نگاه است
پایان صدا
با تو به اوج نمی آید
زمین گیرَت میکند.
بارها میشه که میگی "میشه" اما نمیشه، خسته میشی، میبُری،
دوباره جون میگیری و دوباره باز رویاهات خاکستر میشن
دوباره باز جون میگیری و دوباره باز ...
مهم اینه که تو مسیری، ایمانتو حفظ کنی، ایمانت به خودت و به آرزوهات
سنگ شد.
خیره نگریستم.
سنگ نگاهم را در خود فرو میبرد و میکشت.
سنگ ،
ابری تاریکست
ابری چگال
که آبستن خاک است
سنگ
پایان نگاه است
پایان صدا
با تو به اوج نمی آید
زمین گیرَت میکند.